۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

اولین روزسال 2014

سال نو 2014 را به شما و تمام ملت عزیزافغانستان تبریک می گویم . و ازخداوندمنان می خواهم این سال را سالی نیکو همراه با صلح  و آرامی برای مردم و کشورمان ،قراردهد. دراین سال خیلی دلم میخواهد که یک کارخوب مثلا درکابل یا مزارداشته باشم و بامیان را ترک کنم. البته این خواسته من فقط به خاطرپیشرفت زیادتربرای خودم بود و هیچ معنای د یگری ندارد. راستش می خواهم یک پلان خوب و درست و حسابی برای خودم درطول یک سال آینده درست کنم تا بتوانم به خوبی ازفرصت ها ی پیش آمده ،استفاده کنم.

آخرین روزسال

امروز آخرین روزسال است . می خواهم بدیها وخوبی هایی را که دراین سال داشتم باشما شریک سازم. بزرگترین موفقیت راه یابی به تحصیلات عالی (دانشگاه) بود .راستش من موفق نشد م که به تحصیلا ت خود ادامه بدهم . تا کلاس هشتم درایران درس خواندم و بعدش آمدیم افغانستان. دراین جا هم که به فکرنان وآبی بودیم و یک درجن خواهر وبرادر ازخودم کوچک تر.ولی جای خوشحالی است که ازهمین الان شروع کردم به درس خواندن. شاید هم این مثالی که مردم می گویند که ماهی را هروقت ازآب بگیری ،تازه است، راست باشد. ازاین بابت خیلی خوشحالم.  دومین موفقیتم توانستم خانه ای هرچند گلی دربامیان بسازم  که الان هم درآن زندگی میکنم. این اولین خانه ای است که فقط و فقط متعلق به خودم است . منظورم این است که خانه پدری نیست ، زمین خالی هم نیست . راستش این اولین خانه ای است که درعمرم صاحب آن هستم. البته یکی دوتا زمین داریم ولی چیزی که بشود به آن خانه گفت ،نداشتم تاحال. که حالا دارم.

۱۳۹۲ دی ۸, یکشنبه

چاک شدن سرک قیردربامیان

هوا ی شهر بودا سرد سرد ولی کم کم نور آفتاب پیکر بودا را گرم می کند. دوستانی که یکی دوروزگذشته ازولسوالیهای بامیان آمده اند ،می گویند به خاطرسردی بیش ازحد،سرک قیریکولنگ به بامیان ازچندین جای خود درز (چاک) شده است.این چا ک شدن به خاطر همان انبساط و انقباظ که درزیر پوسته سرک انجام می یابد ،صورت گرفته است. به این صورت ما نباید درسرتاسراین ولایت سردسیر،شاهد سرک قیرسالم و آباد باشیم.که این هم ازنوع خود مصیبت دیگری است که برمردم این ولایت وارد می گردد.

یخ زدن سرکها

امروز برفی هم خلاص شد. ولی نه برف زیاد . همانقدر که سرکهایخ زده شدند و به علت سردی بیش ازحداینجا، خطرناک بودن سرکها برای چند روز متوالی ،خواهد ماند. ولی این دردی که ازسوزن پیچکاری که بردستم زدند ،دارد دیوانه ام میکند. امیدوارم به زودی خوب خوب شوم.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

چند مطلب

یک چند مطلبی درباره مریضی این جانب که ازهمان کابل رفتنم مان ،عاید حالم گردید، می خواهم بنویسم. این که خلاصه دراین سه یا چهارروزگذشته علاوه براین که نزدیک بود حضرت عزراییل را دیدارکنیم ،درد رنج زیادی را متقبل شدم،یک چند جایی ازبدنمان هم بخاطر سوزن و سیروم سوراخ سوراخ شد  یک بار 1210 افغانی و دفعه دیگه مبلغ 500 افغانی دوا خریدم تا به اصطلاح صحت یاب شوم ولی کو صحت که نصیب ما شود. به گفته مردم شاید هم کورخواندیم. ولی جای شکرش باقی است که این مبلغ را می توانیم ازدفتربگیریم. این مطلب را به طور یک تذکر هم نوشتم که شما هم اگریک وقتی هوس کردین ازبامیان به کابل و یا ازکابل به بامیان آمدین، ازاین هوتل هایی که دربین این راه هست ،هیچ وقت غدانخورید. دو تا کیک یا بیسکویت به همراه یک نوشابه صدهزارمرتبه بهترازاین کبابی بود که ما خوردیم. همیشه این گپ ها را شنیده بود که مردم میگفتند که غدای هوتل خوب نیست ولی من همیشه به اصطلاح شکم سیرنان هوتل را میخوردم ، عین خیالمان هم نبود ولی این دفعه حس کردم که یک پنج کیلویی ازوزنمان که همیشه درآروزی چاق شدن بودم، کم شد. و درد و عدابش هم به جای خودش. 

مرگ کلاشینکوف

میخاییل کلاشینکوف ،سازنده سلاح کلاشینکوف ازجمهوری روسیه درسن 94 سالگی درگذشت. من می گویم خوب شد که او درگذشت،به گفته کلانهای ما ،الهی دگورخو نکنه،که صدها هزار نفر شاید هم میلیونها نفر ازسلاح دست ساخته این آدم ازبین رفتند.ازقول او گفته شده است که کاش یک ماشین چمن روبی به جای سلاح کلاشینکوف اختراع کرده بودم. 

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

به باد رفتن خوشیها

چند روزی رادرکابل خوب وخوش گذراندیم  ولی این کبابی  که دربین راه خوردیم تما م آن خوشیها را به باد داد که هیچ، آنقدرحالم خراب است که حوصله پشت کامپیوترنشستن راهم ندارم. وگرنه میخواستم ازکابل حرفهایی داشته باشم. 

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

پیش به سوی کابل

پیش به سوی کابل، فردا صبح می خواهم کابل بروم انشاءالله اگر خدا بخواهد. ازنوروز تا حالا کابل نرفته ام. 

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

مکالمه تلفنی

دارم به یک مکالمه تلفنی گوش میکنم که بین یک خانم و یک حاج آقا صورت گرفته است. نمی دانم تا چه اندازه این مکالمه راست است یا دروغ ؟ ولی آن طورکه گفته می شود،این آخوند یکی ازآخوند های دینی هزاره واقع دریکی ازمدرسه های دینی کابل هست. دراین مکالمه خانم بسیار عشوه کنان و به لحن ایرانی غلیظ صحبت میکند و حاج آقا هم دهان به یاوه گویی بازمی کند. لعنت به این طور آخوندها که دلشان ازهرچه سیاهی است سیاه تر است .و به نام اسلام بدترین ضربه را به اسلام ،وارد میکنند. دلم ازهرچه ملا و دین است بدم آمد. 

۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

فعال کردن کاربر تویتر

دیروز بعدازمدتهای طویلی بالاخره توانستم که تویترخودم را درست کنم. تقریبا ازیک سال پیش ، کاربر تویتر داشتم ولی به علت استفاده نکردن ازآن ، بسته شده بود. ازاین بابت خیلی خوشحالم مخصوصآ ازوقتیکه ورکشاپ یک روزه ای را به همین خاطرپشت سرگذراندم. دوستانی که مایل باشند مار ا درتویتر دنبال کنند به این آدرس مراجعه کنند  alimehraeen
کوششم براین است که چند وقتی بطور امتحان هم که شده درتویتر زیادتر بنویسم ببینم که چی ازآب درمیاد و یا به قول معروف می خواهم امتحانش کنم. امیدوارم که نتواند مرا ازوبلاگم که خیلی خیلی زیاد دوستش دارم، دورم کند. 

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

لت وکوب استاد دردانشگاه بامیان

اخیرا شنیدم که محصلین یکی ازصنف ها،در دانشگاه بامیان ،به صورت دسته جمعی اقدام به لت کوب یکی ازاستادهایشان کرده اند . شاگردان گفته اند که استاد مذکور بسیارسخت گیربوده و برای 5 دقیقه تاخیر هم شاگردان راازامتحان محروم کرده ا ست.  شاگردان می افزایند که این استاد که تا حال بطور قراردادی کارمیکند تعداد زیادی ازشاگردان را ازیک مضمون ،بطور حق و نا حق ،چانس داده است. البته ازجزیبات دقیق این حادثه ،اطلاع زیادی دردسترس نیست. 

۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

و بازهم خشونتی ازنوع جنون آن

 به نقل ازرسانه ها، مردی دریکی ازولسوالی های هرات، بینی و لب بالایی زن سی ساله خود را توسط چاقو برید. گفته شده است که این مرد معتاد به موادمخدربوده است و زمانی که ازخانمش تقاضای فروختن طلاهایش را می کندو با امتناع زن روبرو میشود ابتدا با سنگ به سر خانم می زندو زمانیکه خانم بیهوش  می شود، با جاقو بینی و لب بالایی اور ا درپیش چشم چهار فرزندش ، می برد.
.شوهر خانم ستاره، فراری است اما پلیس هرات گفته که تلاش برای یافتن و بازداشت او آغاز شده است. دقیق یادم نیست دریک خبردیگر، شب گذشته کدام رسانه گفت که عده ای درولایت بغلان ، به یک دخترتجاوزگروهی کردند. اینها همه مشت نمونه خروار است که به حق این طایفه مظلوم می شود. و ما وشما فقط شاهد هستیم و دولتمردان ما آن هم گهگاهی این طوروقایع را محکوم می کنند.

هفتمین دور فارغان دانشگاه بامیان

دیروز شنبه 14 دسامبر2013 به تعداد 358 تن ازدانشجویان دانشگاه بامیان، محفل فراغت شان را، جشن گرفتند. این محصلین از4 دانشکده زراعت  ومالداری،علوم اجتماعی،زمین شناسی،و تعلیم و تربیه فارغ التحصیل شدند.که ازاین جمله 55 تن آنان را دختران تشکیل می دهند.این هفتمین دورازفارغین است که دانشگاه بامیان ،تحویل جامعه می دهد.دوستان عزیزمان محترمان ،عبدالله شایگان وعبدالطیف عظیمی ،درمیان این فارغین بودند که این موفقیت شان رابرایشان تبریک گفته و ازخداوند منان، توفیقات روزافزونی برایشان خواهانیم.
عکسهااز جواد کیا و با اجازه ایشان
دوتن ازخواهران فارغ التحصیل شده

فارغین باانداختن کلاه هایشان به هوا،خوشحالی شان را به نمایش می گدارند

عبدالله شایگان و دیگردوستان درحال تبریک دادن و عکس گرفتن

جوان موفق،عبدالطیف عظیمی

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

اختراع ماشین اسکواتور

نوجوان ده ساله ای به نام حسین داد ازقریه سیرآب دره زیبای کالوی بامیان که یک پایه ماشین اسکواتور،درست کرده است. دراین آدرس شما می توانید اسکواتوری را که این نوجوان مبتکر و مخترع درست کرده است را،ببینید.
 https://www.facebook.com/photo.php?v=773161382710697
وبه او آفرین بگویید که او تشویق شود و درآینده به چیزهای بزرگتری بیاندیشد .اوازسرنج آمپور درساخت این اسکواتور ، استفاده کرده است. درمصاحبه ای که با این نوجوان شده است ،وی گفته است که اوتاحال موتورسایکل هم درست کرده است . او گفت ،می خواهد یک هواپیمای بدون سرنشین هم درست کند. به این کلیپ و این جوان با هوش حتما ببینید و به آینده این نوجوان محروم ،دعا کنید 

۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

چهارمین سالروزبابه علی یار


چهارمین سالروزوفات اسطوره مقاومت و آشنای همیشگی کوههای بابا و یار ویاورهمیشگی بابه مزاری ، مردی به عظمت هندوکش محترم قوماندان بابه علی یار رابه خانواده محترم به ویژه به استاد صادق علی یارو برادرانش وبه همه هموطنان عزیزم و بخصوص بامیانیهای همیشه درسنگر و دوست بابه علی یار، تسلیت عرض میکنم.امیدوارم خدواند بزرگ فردوس برین را جایش قراردهد . و به بازماندگانشان ،صبرعطا فرماید.آمین

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

دومین برف درشهربودا

امروز برف زیبایی،شهربودارا غرق درسپیدی کرد. روزیکه برف ببارد برای من خیلی سخت است . اول که باید تمام برف ها ی بامها و پیش روی خانه را پا ک کنم.دوم این که بخاطربرف باری باید پیاده به طرف دفتربروم. وسوم این که به دفترهم سروقت نمی رسم. و بعد ازاین که دفتررسیدم کمردردشدیدی مرا دچارمی شود که همین الان هم دارم کمر م را مالش می دهم  که کمی نرم شود. ولی بازهم جای شکرش باقیست که فرزندانم بزرگ شده اند و مثل ا مروز مادرشان طوری برنامه ریزی کرد که من اصلا دست به هیچ برفی نزدم. برای پسر بزرگم که 13 ساله است ،دستورداده شد که برود پشت بام وبرفهایش را پایین بیندازد.و جارویی بدست پسر دیگرم که 9 ساله است،  داد و گفت تو برو اطراف حویلی را جارو بکن. با خود فکرمیکنم که من یکی ازبنده گان خوب خداهستم بخاطریکه خداجان ،فرزندانی زیادی برایم اعطا کرده است . و این فرزندان هرکدام به نوبه خود درکارهای خانه هم به مادرشان و هم به من کمکهای زیادی میکنند. خدایا ممنونم ...

زن میانسال و شجاعی درمیان داوطلبین کانکور دربامیان


این عکس جالب را ازفیس بوک گرفتم و گفتم باشما شریک بسازم. البته نمی دانم که این خانم نسبتا کهنسال ،ازفارغین صنف 12 می باشد که برای سپری کردن امتحان کانکور آمده است یانه ؟ ولی اگر برای کانکورآمده باشد یا فرض کنیم که دخترش را آورده باشد ،بازهم فرق زیادی نمیکند و چنانچه ازعکس معلوم می شود ،ایشان یکی ازفارغین می باشد که بعدازسپری کردن امتحان کانکور درحال خارج شدن ازصحن دانشگاه جدید بامیان ،است. می خواستم بگویم مردمی که ازهرگونه کمک های دولتی و یا خارجی محروم وازدست تبعیض رنج می برندوهم چنین ولایت شان به عنوان یک ولایت درجه سه به حساب می آید، این آخرین فداکاری یا ایثاری است که می توانند برای کودکان آینده خود به ارث بگذارند و فرداها ،ازخجالت این که کاری برایشان نتوانستیم انجام بدهیم ، سرمان پایین نباشد. کجاست آنانی که می گویند چرا فلان ولایت این قدرداوطلبین کانکور زیاد دارد و یا آنانی که برسر می پرورانند که کانکوررا سهمیه بندی می نماییم. ازدیدن این عکس خیلی خیلی خوشحال شدم و به فردای این مردم امیدوارتر....زنده باد قلم و آزادی.....

کسب مقام فاسدترین کشوردنیا برای دومین سال پی درپی

امسال هم توانستیم عنوان فاسد ترین کشوردنیا را بعد ازکشورکره شمالی و یک کشوردیگر،ازآن خود نماییم. که این افتخاربزرگ حاصل زحمات جناب کرزی و کابینه سر تابه پا فسادشان است. که وطن مارا خوش نام ساختند. دراین روزها زمزمه هایی به گوش می رسد که جناب عالی (کرزی)تازه به فکرافتاده اند و کمیسیونی به خاطرمبارزه با فساد ،ترتیب داده اند. که ببینیم این قصه به کجاها خواهد رسید.

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

مرگ نلسون ماندلا


نلسون ماندلا ،ریس جمهور پیشین آفریقای جنوبی درگذشت.نلسون ماندلا که  رهبرجنیش ضدآپارتاید(مبارزه با تبعیض نژادی) و برنده صلح نوبل بود درروزپنج شنبه درسن 95 سالگی درآفریقای جنوبی بدرودحیات گفت.ماندلا اولین رئیس جمهوری سیاه پوست آفریقای جنوبی بود که به مدت ۵ سال این سمت را بر عهده داشت و بسیاری او را پدر آفریقای جنوبی می‌دانند.اومدت 27 سال را درزندان سپری کردوبعد ازرهایی اززندان با فعالیت هاییش توانست به پست ریاست جمهوری برسد. قراراست که جسد وی به طرزباشکوهی درروزهای آینده ،تدفین شود. که دولت آفریقای جنوبی درحال برگزاری این مراسم می باشد.ازخداوند بزرگ می خواهم روح اورا آرام نگه دارد و گناهانش را ببخشد.، و ای کاش ما هم مثل نلسون ماندلا ویا گاندی یکی می داشتیم که بربدن تکه تکه و زخمی وطنمان، مرهمی می آورد و فردای آینده به او افتخارمیکردیم.  کاش یکی می بود،مرد می بود

امتحان کانکوردربامیان

دراین روزها هزاران دختر وپسر فارغین صنف دوازده ازمکاتب سرتاسر ولایت بامیان به شهربامیان آمده اند ، تا امتحان کانکورسال 1392 راسپری نمایند. که ما هم پذیرای پنج شش نفری ازاین طیف، درخانه مان هستیم. روزجمعه که کارت  ورود به صحنه امتحان را میدادند، به داننشگاه قدیمی بامیان به همرای مهمانها رفتم. ازآنجا مارابه دانشگاه بالا یا جدید که فاصله زیادی با دانشگاه قدیم دارد،راهنمایی کردند، رفتیم . صحن دانشگاه زیادتربه بازارمندوی شهرمزارشریف که هرچیز درآنجا پیدامی شود و ازشلوغی خاصی برخوردار است ، می ماند. شاگردان ازهرکجا بالهجه های متفاوت ،لباس ها ی متفاوت ، قیافه های متفاوت ولی بشاش و امیدوار وهم چنین همکاری خوب استادان دانشگاه بامیان را به خوبی می توان دید و به فردای این مردم ،امیدوارشد.تعداد داوطلبین را آن طوری که من تخمین زدم شاید چیزی بالاتراز 4000 نفرباشد.مردمان زیادی ازاین فرصت به نفع شخصی شان استفاده می  کنند. مثلا بعضی ها با موترهای شخصی شان ،مسافرکشی میکنند. کاروبار هوتل ها ومسافرخانه ها ،که بسان همه سال دراین طورروزها بسی داغ داغ است. صف های نانوایی ها ، طویل شده اند.و سرک ها و جاده ها ازشلوغی خاصی برخورداراست.گفته می توانم که با آمدن این مهمانان به شهر کوچک بامیان ،مثل این است که درشهرکابل درآستانه روزهای برگزاری لویه جرگه عنعنوی باشی. امتحان کانکورقراراست امروز یک شنبه 8 دسامبر 2013 درپنج موقعیت ،دانشگاه قدیم ،دانشگاه جدید ، لیسه ذکورمرکزبامیان ،لیسه دخترانه سیدآبادو دارالمعلمین بامیان برگزارشود. شاگردان که این همه مصرف  پول و مشقت رنج وسفر را به جان می خرند و خودرا دراین  هوای سرد،مسافرمیکنند، امیدوارم که بتوانند ازاین فرصت پیش آمده به بهترین وجه ممکنه استفاده کنند و آینده خوبی را برای خودو مردمش،رقم بزنند.و به تحصیلا ت عالی دلخواه شان ،راه پیدا کنند . تاباشد که ازاین طریق هم به خود هم به هموطنان عزیزخود ،مظهرخدمت واقع شوند. آمین.

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

هزاره جات وبهترین امنیت

دیروزمسول دفترما بعد  ازسفرتقریبا یک هفته ای بازگشت. او وهمکارخانمش اهل آمریکاهستند. او با آن زن خارجی و یکی ازکارمندان داخلی و یک دریورو یک موتر، ازیک هفته قبل جهت یک سروی آماری به ولایت دایکندی رفته بودندکه مع الخیر به دفتربازگشتند. بسی خوشحالم که آنهابعد ازختم کارشان به خوبی و خوشی پس آمدند. راستش کمی نگران بودم که نکند که خدای ناکرده یکی پید ا شود که بخواهد آنها را اختطاف کند ویاتهدیدشان کند. نگران به خاطراین نبودم که آنها ازمسولین دفترمان است و یا ریسم است نه . بلکه به این خاطر،که آنها شاید درآینده های نزدیک اقدام به احداث دفتر ساحوی درولایت متذکره کنند. مثلا اگرکسی پید ا می شد که با آنها مخالفت می کردو یا آنها را نظیراختطافی چیزی می کرد، معلوم است که آنها هم ازبازکردن دفتربه آنجا،صرف نظرمی کردند و این مردم بدبخت آنجا بودند که بزگترین ضربه رابازمی خوردند. مثال واضحی که می توانم برای شما بدهم ،ولسوالی کهمرد ولایت بامیان است که گهگاهی یکی پیداشده و راه را برمسافرانی که به طرف مزار می رفتند ،گرفته و مال ومنال ناچیزی را یه یغما برده و حالا نام تما م این  ولسوالی بدشده ،طوریکه هیچ دفترو یا ارگانی حاضر نیست به آن ولسوالی رفته و فعالیت داشته باشند. که این خود بزرگترین ضربه به این مردم است . ازاین بابت ازمردم خود خوشحالم که اگر این مردم  فقیرهستند، ویا اگردورافتاده هستند ، ولی بزرگترین و بهترین نعمت که همانا امنیت هست دراین منطقه به بهترین شکلش ،وجوددارد.فرض کنیم که اگر این امنیت هم دراین منطقه نباشد ،این همه دفاترخارجی و داخلی که مشغول خدمت به مردم هستند، وجودنمی داشت و چه بسیا رمردمی که درپست های مختلف اعم ازکارمند بالا رتبه گرفته یا کلینروگاردودریوردراین دفاترمصروف کارهستند وامرارمعاش میکنند. یک ولایت درجه سه وقتی که ازنظردولت تقریبا فراموش شده است، این کمک های هرچند شایدهم کم دفاتربین المللی، برای مردم تاثیربه سزایی دارد.

گزارش بی بی سی و خبری ازسوریه

دیشب به گزارشی که ازرادیو بی بی سی، توسط ببرک احساس ،تهیه شده بود ،گوش میدادم. درباره کشته شدن شیعیان درپاکستان و علل وعلتهای آن بود .  دربخشی ازگزارش مصاحبه هایی با خانواده های شیعه ای که عضوی ازخانواده شان را دراین خشونت ها ازدست داده بودند، شده بود که درجایی مادری که چهارفرزندجوانش را درهمین دسته ازحملات ازدست داده بود، باحالتی گریان گفت من چهارفرزندجوانم را ازدست داده ام و قتی که انفجارشدو آنجا رفتم با جنازه های بچه های خودروبروشدم وفقط آنهارا توانستم ببوسم. وحالاهم که بچه های ما وقتی که به سن هشت یا ده ساله می رسند ازما می پرسند پس ما چی وقت کشته می شویم و هم چنین می پرسند که آنها چرامارا میکشند؟هرلحظه باترس و واهمه منتظرکشته شدن هستند. و دربخش تقریبا آخرهمین مصاحبه ،مصاحبه ای با یکی ازفرماندهان و یا رهبران فرقه های تندروبه اصطلاح اسلامی شده بود که همین شخص میگفت. ما بامردم شیعه درپاکستان کاری نداریم آنها هم باشنده گان پاکستان هستند و می توانند آزادانه زندگی کنند.اما به شرط این که آنها خود را مسلمان نگویند . وقتی که آنها خودرا مسلمان می گویند ما هم آنها رامی کشیم. وامروز علی الرغم کنجکاوی سری به گوگل و ازآن هم خبرهایی ازجنگهای سوریه به این مطلب برخوردم.و به کلی ازمسلمان بودنم به گفتی کابلی ها،سیاه شد.این چه مسلمانی است که ماداریم.سالها جنگ بی پایان درفلسطین، بیش ازسی سال جننگ درافغانستان، جنگهای فرقه ای درپاکستان که دراین اواخربرشدت آن افزوده شده است. و بهار عربی که شدیدترین وضع آن رادرسوریه می توانیم ببینیم. درخبرپایین گفته شده است که درکنارمخالفان سوریه ازبیش از80 ملیت خارجی حضوردارند ومی جنگند. ازهمین افغانستان یک گروه به حمایت ازبشاراسد و گروه ویا حزبی دیگربه حمایت ازمخالفان ،سربازمی فرستند که به نقل ازآقا وخانم خبرنگاری که به تازگی ازسوریه موفق شدند فرارکنند، درهردوسوی خط جنگ درسوریه ،سربازان افغان دیده می شوند.
خانه ای که زمانی درآن آسایشی داشتند




به گزارش نما؛ به نقل از پايگاه اينترنتي اشرف نيوز، بر اساس گزارش‌ها از آغاز بحران در سوريه 6113 تبعه خارجي با 80 مليت مختلف  در سوريه در کنار مخالفان سوريه  با نظام حاکم در اين کشور جنگيده و به هلاکت رسیده‌اند. 

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

اولین برف دربامیان

برف سفید، امروز چهره بامیان را زیبا ترازپیش کرد. بارش برف که ازپاسی ازشب گذشته ادامه داشت، تا حال هم به صورت خفیف ادامه دارد. ضخامت این برف تا این دم تقریبا به 10 سانتی متر می رسد. من مانده بودم که چگونه خود را به دفتربرسانم . من و همکارم که تقریبا هرد و تنبل هستیم مخصوصا دراین طورروزهای برفی ، به یکی ازهمکاران دیگرکه موترشخصی دارد ،زنگ زدیم و با او هماهنگی کرده و خودرا اندرون موتربدون چین (زنجیرچرخ) یافتیم. این گونه شد که حالا دردفترمقیم هستیم. ازآنجاییکه تازه صاحب خانه شدیم ، خانم جان امر فرمودند که امروزیک پارو بخر.چراکه زمستان بامیان تقریبا زیاد برف می زند بخاطرپارو، درب خانه کدام همسایه را هرروز بزنیم ؟ که بنده هم با جان ودل قبول کردیم..

مسابقه دوش دربامیان

مسابقه دوش دربامیان برگزارشد. دراین مسابقه دوش که به مناسبت روزصحت درروزجمعه برگزارشده بود تعداد زیادی ازپسران جوان و نوجوان بامیانی ،اشتراک کرده بودند. آنها ازاول میدان هوایی بامیان الی  بت های عظیم بامیان دویدند. وبه نفرات اول تا سوم جایزه داده شد. این مسابقه ازطرف دفترآغاخان دربامیان تهیه وترتیب شده بود. این هم عکسی که ازفیس بوک نصیبمان شد.

نقش جوانان درپروسه انتخابات

روزجمعه گذشته درمحفلی که درهوتل کاروان سرای بامیان ،برگزارشده بود ،رفتم. داکترذاکرحسین ارشاد ، استاد دردانشگاه ابن سینا درکابل و تحلیلگر سیاسی و داکترعبدالکریم سروش ، استاد دانشگاه افغان آمریکان درکابل و امیرفولادی هیتت سه نفری بودن که ازکابل آمده بودند . محفل که درآن تقریبا صد و پنجاه نفر ازمحصلین  وفعالان جامعه مدنی بامیان،اشتراک داشتند، ساعت 02:45 بعد ازظهرشروع شد.ابتدا استاد ذاکرحسین ارشاد و بعدا استاد عبدالکریم سروش سخنرانی خود را که موضوع آن نقش محصلین و جوانان درپروسه انتخابات بود، ایراد کردند.وقت زیاد ندارم که با تمام جزیاتش برای شما بگویم ولی همین قدر میگویم که آنها تقریبا حمایت صدفیصدی خود را ازکاندیداتوری جناب محترم زلمی رسول که معاون ایشان محترم خانم حبیبه سرابی والی اسبق بامیان هستند ، اعلان کردند و خطاب به محصلین هم گفتند که شما هم فکرتان را بکنید وعاقلانه رای بدهید. آنها بیشتر روی سهم گیری هر چه بیشتر محصلین و جوانان و تغییر درپروسه انتخابات را توسط این دوقشر ،را شعاراساسی خود درست کرده بودند.فردا انشاءالله با جزیبات بیشتر به ادامه بحث خواهم پرداخت........

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

کشته شده گان افغانی درجنگ سوریه

این عکس نشان دهند ه این است که مهاجرین ما،درکشورایران ، چقدرتحت تاثیر فرهنگ آنجا قرارگرفته اند که جوانان شان را درجنگ سوریه روان میکنند که این هم نمونه اش که درشهر قم ایران اتفاق افتاده است. 

تشیغ جنازه دوجوان افغانی درقم ایران که درجنگ سوریه ،کشته شده اند

۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

دوبیتی های عاشقانه

بیا که کاریکرنگی بگیریم، یگان یارازملک دیزنگی بگیریم
یگان یارازملک دیزنگی چی باشه، آهورکومه های یکولنگی بگیریم
این دوبیتی ها راازته دل باآوازبلند می خواند وبه فکراین هم نبود که کسی برای اومی خندد و یا بدمی گوید. شب گذشته درعروسی که دریکی ازقریه های نسبتا دور که یک ساعت با موترفاصله دارد. رفته بودم . مرد، تقریبا  55 تا 60 ساله به نظرمی رسید. اودوبیتی های زیادی راازحفظ داشت. طوریکه بعد ازصرف نان شب تا صبح قبل ازصبحانه هیچ کدام ازدوبیتی هایش تکراری نشد. وقتی که دوبیتی را میخواند آخرش را خوب کش میدادوپرسوز می خواند. همه آرام بودند. همگی بربستره های خود درازکشیده بودند. من هم لحاف را تابالای سینه ام ، کشیده بودم. و هردودستم را زیرسرم گذاشته بودم و با دقت تمام به دوبینی های مرد،گوش می دادم.به معنی هایش، به لحن صدای مرد و هی گفتن آخرش که ازته دل مرد بیرون می آمد بیشتر گوش می دادم. نمی دانم تا چه وقتی ازشب اوخواند، که من به خواب غمیقی فرورفتم. امروز هم بعد ازنمازوقتی که همگی اطراف بخاری گرم را، حلقه زده بودند، اودوباره شروغ به آوازخوانی کرد. دوبیتی های عاشقانه و گاهی هم پندآمیزآن هم با لحنی شکسته و آهی بلند. بعدازصرف صبحانه فهمیدم که این مرد دوسالی می شود که خانمش و یا مادر3 اولادش راازدست داده است. به اوحق دادم که چرا با سوزمی خواند. شاید هم به خاطرصنمش می خواند ، صنمی که شاید درحدود40 سال با اوزندگی کرده وبارها وبارها فقط و فقط برای او این دوبیتی ها رانجواکرده بود. و حالا دست تقدیرصنمش رازاو می گیردو اورا با سه فرزندش تنها رها میکند. او را رها میکند و خوب می فهمد که کسی دیگر به او زن نمی دهدو او مجبوراست روزانه با خواندن این دوبیتی های عاشقانه ،دلش را تسلی بدهد. چشمانش را می بست دوبیتی ای را به خوانش می گرفت و شاید به سالهایی که با صنمش یک جا بود ، فکر میکرد. چشمش را بازمی کردو آه بلندی ازته دل می کشیدو دوبیتی دیگری را شروع میکرد. دیگران هم آرام گوش میکردند. این آرام گوش کردن آنان ،نوعی احترام به حساب می آمد. شاید مردم می خواستند با آرام بودن خود بااو همدردی کنند. دلم برایش سوخت ، واقعا سخت است وقتی که عمری رابا خانم وشریک زندگی ات یک جا زندگی کنی و یک دفعه دست اجل این ها را ازهم جداکند.فرزندانی بدون مادر شود و مجنونی بدون لیلارا وارد این نوع محافل کند که او بازمزمه کردن دوبتیتی های عاشقانه وقت مردم را به اصطلاح خوش بگذراند و دل خود را نوعی تسلی بدهد. 

۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه

ترافیک بدبخت

دیشب هنگامیکه داشتم ازدفتربه طرف خانه می رفتم، نزدیک قریه زرگران عده ای را دیدم که اطراف یک موترفلنک کوچ را گرفته اند. وقتی که خوب کنجکاوشدم، فهمیدم که پلیس ترافیک بگومگویی با راننده این موترداشته و پلیت نمبر موترمذکور را بازکرده و می خواسته که با خود ببرد، که درهمین وقت راننده موتر با بیلی که درموترش داشته ، یک ضربه محکم به سر ترافیک بدبخت می زند که ترافیک بیچاره براثراین ضربه راهی شفاخانه می شود و دوسه تا پلیس ترافیک دیگر آمدند و می خواستند که موتروان مذکور را به ریاست ترافیک یا قوماندانی امنیه ببرند که موتروان مذکور حاظربه رفتن با آنها نمی شد. واقعا بعضی ها چه دلی دارند ؟ من درخانه وقتی که می خواهم به حساب خود سیاستی به خرج دهم و بچه هایم را قهر شوم ،مثلا بایک لنگه کفشی چیزی به بغلشان ویا جاهایی که داغون نشوند،می زنم ولی بعدا برای خودم استرس ایجاد می شود که نکند که داغون یا( اوگار) شده باشد ولی این موتووان قصه ما با بیلی آهنی به سرپلیس ترافیک می زند . 

پختن پیتزا

چند وقتی است که ازبخاری ترکی درخانه ا ستفاده میکنیم . این بخاری های ترکی یک داش برای پختن بعضی چیزها دارد، که خانم جان دراین روزها درآن نان بسیا ر خوبی درست میکند. خانم جان هوس کردند که پیتزا درست کنند ولی بلد نیستند.وقتی که فهمیدم می خواهد یک جوری ازمواد لازمه پیتزا و طرز تهیه آن معلومات بدست آورد، برایش گفتم نمی خواهد سرگردان شوی ، من فردا ازگوگل برایت لیست تمام مواد لازمه آن را به همراه طرزپخت آن برایت می آورم. دردل بسیار خوشحال شد ولی بروی خود نیاورد. شاید می گوید این اننترنت هم چه چیزهایی دارد و به راستی هم ا نترنت چیزخوبی است. حال دارم ازطریق گوگل ازاین امرمهم معلومات کسب میکنم. 

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

پارچه های املا

هم چونان، به جای همچنان/ سیاه ،سیاح/ قسمیکه ماه می فهمیم ،قسمیکه ما می فهمیم/اولوسوالی،ولسوالی/پورنفوس،پرنفوس/بوت های بامیان، بت های بامیان/تسلت ،تسلط/سعید،سید/موهیم،مهم/عیلاق،ایلاق/یگولگ،یکولنگ/ این ها کلماتی هستند که استاد ازلابلای پارچه های املا یا (دیکته) شاگردان صنف اول دانشگاه ، بیرون کشیده بود. هفته گذشته بیست دقیقه وقت برایمان داده بودند که دیکته ای به زبان دری ازولسوالی یا قریه زادگاهمان ،بنویسیم. که این چند کلمه های بالا مشت نمونه خروارازمیان پارچه های دیکته شاگردان پیدا شده بود. جالب این جاست که وقتی استاد برایشان می گویند مثلا بوت به کفش می گویند نه به مجسمه بزرگی که دربامیان قراردارد، شاگردان یا همان صاحب نوشته به غرورش بر می خورد وشروع به لجبازی و جبهه گرفتن با استادمی کند. که مثلا اگر قرارباشدشما نوشته های مارابادیگر شاگردان مقایسه کنید، ما هم شما را با استادانی که مثلا دردیگرشهرها هستند ،مقایسه میکنیم ،شما هم به اصطلاح شاید دارای نواقصی باشید که این حرف به مزاج استاد قوی ما که واقعا قوی است ،خوش نیامد ورگهای گردن استاد هم متورم شد و خلاصه می خواستم بگویم که جالب است کسانی که این چنین ضعف دراملای شان دارند ، وقتی که استاد برایشان توضیح می دهد ،آنها عصبانی می شوند. کاشکی یکی پیدا شود که عیبهای من را بگوید ،من خوشحال می شوم. استاد گفت اگر می خواهید همین گونه ادامه دهید، مانعی ندارد. ولی وای برآن زمانی که شما ازدانشگاه فارغ شوید و این گونه مقاله ای داشته باشید.می خواستم زیادتربنویسم ولی ساعت 03:47 دقیقه بعد ازظهررانشان می دهد که باید دانشگاه بروم. تا بعد....

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

شوخی بی مزه

داشتیم نان چاشت را میخوردیم که یکی ازدوستانی که سابق همکارمان بود، گفت یکی درفیس بوک نوشته که همین اکنون شورشیان به خیمه جرگه بزرگ یا همان لوی جرگه حمله کرده اند، و  الان هم صدای فیرمرمی ادامه دارد و شنیده می شود. با شنیدن این خبر لقمه ای را که میخواستم دردهان بگدارم ،درهواماندو خشکم زد. ازبس ناراحت شدم حتی سوال هم نتوانستم بکنم. به گفته این سریالهای هندی ، باگذشت زمان ،همه چیزدرست میشود. ماهم صبرکردیم و بالاخره خوشحالم که یک شوخی بی مزه ای بیش نبود که ایشان خواستند تحویل ما بدهند. اگرچه من خودم شخصا به این لوی موی جرگه ها خوش بین نیستم ولی نمی خواهم ببینم که ملت ها به جان هم افتاده اند و یا خیلی خانواده ها یکی ازاعضای فامیل شان را ازدست بدهند. می خواهم دردوروزرخصتی که درپیش رواست ،اخبار لوی جرگه را خوب دنبال کنم. البته تاجاییکه موبایل چینایی ام ،چارج داشته باشد وموفق به این کارشوم. 

۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

ناپدید شدن دخترمحصل

یکی ازمحصلین دارالمعلیمن (تربیه معلم) بامیان، می گوید که هم صنفی اش که دختری جوان است ،ازمدتی به این سو ناپدید شده است. وی که بخاطر گذشتاندن تعطیلات روزهای عید قربان که معمولا دربامیان و آن هم برای کارهای دولتی یک هفته قبل ازعید  و یک هفته بعدازآن هم به حساب عید می آید،همراه تنی چند ازدوستانش به کابل می رود .به محض ورود به کابل هریک ازدوستان به خانه اقوام می روند و مثل این که این دخترخانم هم برای یکی ازاقوام زنگ می زند ومنتظر آمدنش می شود. ازآن لحظه تا حال تلفنش خاموش و ازاو خبری نیست. خانواده او که دریکی ازولسوالیهای دوردست ولایت بامیان زندکی میکند  تا حال این واقعه راازنظرمردم پنهان کرده اند و به مقامات دولتی هم گزارش نکرده اند.مادرپیرش باشنیدن این خبردچارمریضی شدیدی شده است .که مشکل دیگری برمشکلات این خانواده افزوده است. دیروز کلیپی که درآن زن جوانی به اسم شکیلادرشهر پلخمری ولایت بغلان ،که توسط شوهرش ابتدا لت وکوب و بعدا مورد اصابت فیر مرمی تفنگ چره ای قرارمی گیرد،و نصف صورت و چشم خودرا ازدست می دهد را دیدم.متاثرشدم می خواهم که دیگر به این طوراخبار واین طورکلیپ ها را نبینم ولی مگرمی شود که ازواقعیت فرارکرد؟ این طوروقایع برای خانمها مخصوصآ امسال به طورچشمگیری افزایش یافته است . این همه فعالین حقوق بشر و این همه مدافعین حقوق زن و فعالین جامعه مدنی درکجایند وچرا نمی توانند جلوی این همه ستم و بدرفتاری و انسان کشی را بگیرند . سالانه صدها هزاردلار صرف این طور کارها و برگزاری ورکشاپهایی به این منظورمی شود ولی کمترفایده ای  دارد. آیا به راستی چطور می توان به این مشکل بس بزرگ ،فایق آمد..وقتی که این همه خبرهای ناگوارازخواهران و دختران ومادرانمان را ازسراسروطنم می شنوم ، این سوالم خودبخود جواب داده می شود که چرا با به دنیا آمدن طفل پسر،خانواده ها خوشحال میشوند. البته منظورم این نیست که گویا خدای ناکرده پسران ازدختران بهترند. ولی خواستم دردی ازصدهادرد درمیان جامعه خود را بگویم... به امید روزی که دیگرشاهد زجروستم خواهران خود درهیچ جای دنیا مخصوصا دروطن مان نباشیم.

کلیپ شکیلا

امروز وقتی که کلیپ شکیلا ،زنی که توسط شوهرش ابتدا لت و کوب وبعدا به ضرب مرمی تفنگ نصف صورت خود را ازدست داده را نگاه کردم. به بزرگ شدن دخترم فکرمیکنم که هرلحظه آزارم می دهد او که حالا 10 ساله است .آینده او چه خواهد شد؟ این فکرهرلحظه به تشویشم می اندازد. برای نگاه کردن کلیپ به ا ین آدرس بروید
.http://da.azadiradio.org/media/video/25172953.html

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

جنازه برهنه

امروز کتاب جنازه برهنه را که 34 صفحه دارد ، راخواندم. این کتاب خاطرات دختر مهاجرافغانی درایران بوده که به علت مریض مادرش و فقر خانوادگی توسط یک عده ای ازدین فروشان و اراکین دولتی ایران ،مورد طعمه قرارمی گیرد و سرنوشتش به جاهای بدی کشانده می شود.که دست آخر به شکل وحشتناکی دست به خودکشی میزند. واقعآ نمی دانم تا چه حد نوشته های کتاب راست است یا دروغ ،ولی با خواندن این کتاب به یاد سخنان استاد بزرگوار سرورجوادی افتادم که چند روزپیش درمسجد رهبرشهید مزاری بزرگ ایراد کرده بودند. ایشان ازقول حضرت علی گفتند که ( مردم دنیا به چند دسته تقسیم می شوند که خطرناک ترین آنها کسانی هستند که از د ین و مذهب و اسلام به اصطلاح نان میخورند و تیشه به ریشه اسلام می زنند و مخرب ترین انسان ها همین ها هستند) . کسانی که مایل باشند ، می توانند به این آدرس مراجعه کنند.http://www.ariaye.com/ketab/ketab/haidari.pdf

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

نکاتی ازاستاد سرورجوادی

درشبهای دهه محرم فقط توانستم سه باردرسخنرانی استاد سرورجوادی ،نماینده پیشین مردم بامیان وفعال سیاسی ، که درمسجد رهبرشهید استاد مزاری برگزارشده بود، اشتراک کنم. به گفته ایشان،حضرت علی می فرماید کسانی که دنیا رادوست دارند، هشت نوع می باشند که من توانستم فقطچند نوعی ازاین آدمها را یادداشت بگیرم. اول: کسانی هستند که هرچیزرا دوست دارند ولی عرضه رسیدن به آن را ندارند. یعنی دوست دارند ازهرچیزداشته باشند ولی راه های رسیدن به آن را نمی دانند . وهیچ وقت هم به آن نمی رسند. دسته دوم: کسانی هستند که هم پول دارند هم زور دارند و هم می توانند جولان بکنندو تا حدی ازاین نعمت های خدادادی شان استفاده میکنند. البته نه به آن اندازه ای که بایددرراه اسلام و توشه آخرت شان بکنند. دسته سوم: کسانی هستند که دنیا را ازطریق دین می خواهند و ازآدرس خدا و رسول می خواهند خون مردم را درشیشه کنند و بخورند . ایشان مثال زدند که دوسه سال پیش کسی یک بیرق را دردشت برچی کابل به نمایش گذاشته بود که مثلا این بیرق حضرت ابوالفضل است ومی گفت که خودم مستقیم ازکربلا آورده ام . روزانه هزاران نفرازمردم ،اعم ازغریب و پولدار و متوسط ازراه های دو ر ونزدیک به زیارت این علم می آمدند. و روزانه میلیونها افغانی پول آب آورده به جیب به اصطلاح صاحب بیرق می رفت. ایشان یاد آورشدند که این دسته ازمردم خطرناک ترین مردم هستند . که تحت نام دین و مذهب و اسلامبخاطر منفعت شخصی شان،تیشه به ریشه اسلام می زنند  . دسته چهارم : کسانی هستند که قدرت،پول، زورو چوکی های دولتی را می خواهند ولی وقتی که موفق به دست آوردنش نشدند ، می گویند دنیابه درد نمی خورد و می گویند. دسته پنجم : کسانی هستند که دنیا را برای دین می خواهند . این دسته ازمردم فقط ازدنیا توشه می خواهند داشته باشند برای روزآخرت شان .که این دسته ازمردم بهترین مردم هستند. ایشان می گفتند آیا کسی برای آخرت خود توشه ای تدارک دیده است یانه ؟ و ایشان ادامه دادند که یک اکونت برای خود درست کنید وروزانه فقط یک افغانی درآن بیندازید و برای آخرت خود توشه ای داشته باشید. مثلا پنج وقت نماز می تواند همین توشه باشد. روی یک موضوعی که ایشان بسیارتاکید کردند این بود که هیچ وقت کسی را مسخره نکنید که این شخص ،یک شخص عقده ای بار می آید و خطرناک ترین مرض ،همین انسانهای عقده ای هستند . آقای جوادی گفتند که ایشان یک دوست دارند که دردوبی زندگی میکند و یک دوسال پیش این شخص مرابه دوبی بخاطر عروسی پسرش دعوت کرد،رفتم. به نظرمی آمد که ایشان پول زیادی را دراین عروسی خرج کرده است و ازاو سوال کردم که چقدر پول مصرف کرده ای ؟ جواب دادند که چیزی نشده یگان 5 لگ دالرشد. عروسی درمزار بوده ووقتی که درکابل آوردند دوباره عروسی و محل کاربچه هم دردوبی بوده و بعد ازکابل دوباره دردوبی خلاصه تمام خرج این عروسی 5 لگ دالر شد. ایشان گفتند که مه گفتم که تو برای یک عروسی 5 لگ دالرخرج کردی نمیشد که با 5 لگ دالر خانه 50 تا غریب را آباد میکردی؟ ایشان درجواب گفتند چه کنم حالا که دارم خرج میکنم. وقتی که خورد بودم درکوچه پس کوچه های کابل به نام هزاره بودن توهین می شدم و همیشه آرزوی رفتن به یک هوتل لوکس را در دل داشتم. اززمانی که خورد بودم همین عقده دردلم بود و با این گونه محافل این عقده خود را فروکش کردم.آقای سرورجوادی گفتند آدمهای عقده ا ی بدترین مردم هستند که وقتی که انسان عقده ای شد دیگر به فکر هیچ چیز نیست و نهایت افراط و تفریط درآنجا صورت میگیرد. و درآخرتوصیه سرورجوادی به حاظرین که تقریبا تمامی ازمحصلین وقشرجوان بودند این بود که تامی توانید درس بخوانید ، تنبلی و بی امکاناتی را بهانه قرارندهید. و هم چنین ایشان اززمانهایی که نوجوانی بودند و روزانه 9 کیلومترراه را با پای پیاده جهت فراگیری درس ، طی میکردند. درحالیکه چپلک پلاستیکی به پایشان بودند که وقتی که چپلک عرق میکرد و راه رفتن بر راههای ناهموار و کوهستانی هزاره جات سخت میشد . گاهی این چپلک دورپایم چنان پیچ می خوردبطوریکه کف چپلک برروی پایم می آمد و روی چپلک به طرف زمین می رفت.

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

یک بازی جالب

این بازی را  ازوبلاگ یکی ازدوستان گرفتم امیدوارم شما هم یک بارامتحان کنید.

هيچ کلکي در کارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي که تقلب نکنيد

فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نکنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد کرد که ايکاش تقلب نمي کرديد
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه کند 
پيام را يکجا تا پايان نخوانيد بلکه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد

نکته: زماني که ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل کنيد که اشخاصي هستند که شما آنها را مي شناسيد .
(تبصره از خودم: يعني اسم بيخودي ننويسيد)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد که بهنگام نوشتن اسامي و عمل کردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده کنيد و بيخودي و بيش از حد فکر نکنيد بلکه آنچه که در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد
به جدول زير نگاه کنيد 
سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را که مايليد بنويسيد
حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد
== قرار نشد به پايين نگاه کنيد! تقلب ممنوع 
نام اشخاصي را که مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد
در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنویسيد (در جلوي هر رديف نام يک ترانه)

1.
2.
3.
4.
5.
6.
7.
8.
9.
10.
11.
و حالا کليد رمز گشايي اين بازي 
عددي را که در رديف 2 نوشته ايد مشخص کننده تعداد اشخاصي است که شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد
شخصي که نامش در رديف 3 قيد شده کسي است که شما عاشقش هستيد
شخصي که نامش در رديف 7 قيد شده کسي است که شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت)
شخص شماره 4 کسي است که شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد
5- شخص شماره 5 کسي است که شما را بسيار خوب مي شناسد
شخصي که نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست
آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي کند (مرتبط است)
آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است
آهنگ شماره 10 آهنگي است که بيش از همه افکار شما را بازگو مي کند
و بالاخره شماره 11 آهنگي است که مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد که درست است نه؟؟

آفتاب زرد پاییزی

علی الرغم آن که آفتاب زرد پاییزی چهره بامیان را بیش ازپیش پاییزی تر کرده است ،چنان هوا دربامیان سردشده که امروز پیشانی ام ازشدت سرما به سوختن آمده بود. بخاطریکه هرروزعصر برای دانشگاه رفتن، که فاصله زیادی ازخانه ومحل کارم دارد،مجبورهستم ازموتورسیکلت استفاده کنم.امروز که با موتورسیکلت به طرف دفترمی آمدم پیشانی ام ازشدت سرما به سوزش آمده بود به رغم آن که شال گردنی نخی ام راهم دورسرم را پیچانده بودم.  حالا هم دردفتر هستم بالای چوکی  نشسته ام و پاهایم را دربالای چوکی د یگری گذاشته ام طوری که کف پاهایم با بخاری فقط 10 سانتی فاصله دارد . حرارات  گرمی حس خوبی به پاهایم میدهد. به این فکر افتادم که خداجان اگر هوای سرد را درست کرد، درعوضش آتش خوبی هم درست  کرد که بتوانیم گرم شویم. تصورکنید که اگرهمین آتش هم نمی بود، چه می شد؟ به شدت ازاین هوای سردبامیان ،متنفرم . این جاست که بازهم همان هوای گرم 45 درجه مزاررابراین هوای سردلعنتی ،ترجیج میدهم.

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

قونده زاد

پسرکوچکم الیاس که حالا درحول وحوش 3 ساله است ، کلمات را بسیار شیرین وبه طرزبسیارزیبایی ادامی کند.بعضی چیزها رانمی تواند درست اداکند. او به خاک انداز میگوید قونده زاد وقتی که دخترم ازاو می پرسد چرا خاک انداز را قونده زاد می گویی ؟ جواب می دهد مه خاک اندازگفته نمی توانم، قونده زاد می گویم. و من هم به خاطرشنیدن قونده زاد او شبها دوسه باری کاری میکنم که او مجبور به گفتن قونده زاد شود. همین شب گذشته که ازمسیرراهم کمی تخمک برایش برده بودم ،پوستش را برروی فرش عمدآ فرش کردم و گفتم ببینم که چه میگوید او گفت تو همین جا باش مه بروم قونده زاد را بیارم. باشنیدن این حرف او که با لهجه شیرین طفلانه ادا میکند تمام خستگی هاازتنم رفع شد. 

بازهم تروری دیگر

ازطریق فیس بو ک ا ز مزار ،خبرشدم که بازهم مثل همیشه یک موتر کرولای بدون نمبرپلیت و دریورآن با چهر ه ا ی پوشیده با اسحله گرم به سمت مردی که به همراه پسرخوردسالش درکوچه درحال قدم زدن بودند، حمله میکند و خود متواری می شود . خبرهای دقیق تری دردست نیست و لی گفته میشود که حال این مرد وخیم است و درشفاخانه به همراه طفل خود به سرمیبرد.به گفته مردم، مضروب یکی ازمعادن ذعال سنگ دره صوف را ازطریق داو طلبی به اجاره داشته است وبه اصطلاح تاجر کوچکی بوده است. این حادثه درشمال شرق مزارشریف درمنطقه ای شیعه نشین سید آباد، به وقوع پیوسته است. دراین مدت ده سال یا بیشتر، این طور حادثات درمزارشریف اتفاق  تازه ای به حساب نمی آید . هرروزه شاهد ترور و کتک کاری اشخاص درکوچه و بازارهستیم. اشرف رمضان یکی ازبزرگترین تاجران کشور و کاندید ولسی جرکه درروزهای کمپاین انتخاباتی خود توسط عده ای ناشناس به طرزناجوانمردانه ای به شهادت می رسد. قتل محمد علی کربلایی که تاجرو زمین دارکوچکی بود را هم می توان گفت ، هم ازهمین سلسله قتل ها بود. و خیلی های دیگر هم بودند که بعضی ازآنها درسیاست و دراجتماع حرفی برای گفتن داشتند،بودند.تقریبا می توانم بگویم که زیاد تراین ترورها بالای مردم شیعه (هزاره) صورت میگیرد. و ازاین بابت مردم مزارشریف نگران هستند. باندهای کو چک و بزرگی درمزارهم فعالیت میکنند که ازهرنوع مردم درآن باندها عضویت دارند. مثلا دو سه سال پیش بود که یک موتورسایکل به همراه دونفر سواری جلوی موترکرولایی را درپیش خانه مان درمزاردریک عصر می گیرند . نفری که درپشت موتورسایکل بوده پایین شده وهمراه اسلحه گرمی که باخود داشته دو خانم را ازموترمذکورپایین می کند و بعد با فیرمرمی به سینه موتروان و نفر پهلویی او می زند و بعد ازچندقدم دوباره به سوی آنان برمی گردد ودوباره چند فیردیگرهم انجام می دهد. که براثر این فیرها هردونفر دردم جان می سپارند  وفردمهاجم هم متواری می شود. تاکنون کسی ازمظنونین این طورحادثات مطلع نیست ولی گفته می شود که افراد با نفوذ  هم درسپورت کردن این طورباندها ،دست دارند. 

سوپرایز

دیروز مبلغی را که ازمدتها پیش پلان کرده بودم را درجیب نهادم و راهی بازاربامیان شدم، ازشانسم یکی ازبچه ها که معلومات خوبی درقسمت بخاری ترکی داشت، را دیدم . با هم به دکان بخاری فروشی که دروسط یک پیاده رو بود رفتیم وخلاصه بخاری را خریدیم و همراه بخاری کمی چوب و چند بوجی ذغال سنگ و یک عدد گلپی بزرگ وسفید را به خانه بردیم. به حساب خود می خواستم خانمم را غافل گیرو یا سوپرایزکنم. جای تان خالی بعد ازصرف نان شب چنان سروصدایی نصیب مان شد، که مجبورشدم خودرابه خواب بزنم و دیگر نمیدانم چی وقت به خواب راستی رفتم. امروزصبح هم ازروی تقسیم اوقات کتاب ها و چیپترهایم را گرفتم و الفرار. راست به دفترآمدم. بعدا به پسرم زنگ زدم که به مادرت بگو خیراست دیگه حالی ازقارخود پایین بیا و جای لوله بخاری راتمیز کن  که امشب که آمدم نصبش کنم. نمی دانم چه خواهد شد. ولی درکل این هم قسمتی اززندگی است که به رغم منفی بودن آن ،دوستش دارم. زندگی بدون اینطور مسایل خسته کننده می شود. ولی دلم می خواهد بعد ازچند شبی که دربخاری ترکی جدیدمان آتش کردم، آن وقت خانمم با لبخندی برایم بگوید همین هم خیلی خوب است کم جنجال است و  گرمی اش هم دوامدار . آن لحظه است که تمام خستگی هایم ازتنم رفع می شود.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

ورکشاب تویتر

سلام دوستان : می خواستم زودترازاین ها برای شما ازورکشاپ یک روزه ای که تحت نام رسانه های اجتماعی بود،بنویسم ولی نسبت کارهای زیادی که دردفتربا آن روبرو هستم ،دراین مدت نتوانستم. اشتراک کننده گان دراین ورکشاپ 32 نفربودند که ازاین تعداد فقط به تعداد 12 نفرازآنان را خانمها تشکیل می دادند.اشتراک کننده گان همه مجبوربودند که ازکامپیوترهای شخصی لب تابشان استفاده کنند.تقریبا زیاد ترین بخش این ورکشاب فوکس بالای تویتر بود . ازآنجا که کامپیوترم متاسفانه به انترنت وصل نشد ،نتوانستم آن چنانکه باید استفاده کنم، نتوانستم.استادان محترم این ورکشاپ محترم خانم مریم که تخلص شان را یادم رفته و محترم امید حق بین جوان بااستعداددررشته رسانه های اجتماعی . آنها نحوه درست کردن حساب کاربری تویتر و نحوه استفاده ازآن را به همه یاد می دادند.یادم نرود که نان چاشتی که ترتیب داده بوند خیلی خوب بود یعنی ازچیزی کم نداشت می شد آدم بگوید که یک وعده غدای کامل و خوب .به شما خطاب به بامیانی ها می گویم که شما هم اگرروزی خواستید ورکشاپی ، برنامه ای داشته باشید توصیه میکنم درهمین هوتل بگیرید، پشیمان نمی شوید. وخلاصه ازاین لحظه تصمیم گرفتم که ازفیس بو ک و شاید م وبلاگ کمی دوری کنم و بیشتر بالای تویتر که آنقدرها هم خوب بلد نیستم ،تمرکزکنم. بنا بر تعریفاتی که ازاستاد شنیدم ،این شبکه باید خیلی دلچسب ترازفیس بوک و وبلاگ باشد ولی می خواهم حداقل چندوقتی هم که شده امتحان کنم. ولی بدبختانه دراین روزها اینقدرسرم شلوغ است که بعضی وقتها پیاله بزرگی که درآن چای میخورم را فراموش میکنم یخ می شود. 

عکسی که دماغم را سوخت

یک عسک ازفیس بو ک یافتم که هم گریه ام گرفت،هم دماغم سوخت ،هم گلویم رابغض گرفت و هم افتخارکردم . 


بازمی گویند که شما چرا درکانکور اول می شوید؟ می گویند که چرا تعداد اشتراک کننده گان درکانکورتان،زیاد است؟ بازمی گویند که چرا و چرا چرا ؟؟؟ خطاب به آنهایی که استعداد را قبول ندارند... شما فکرمیکنید اگراین شر ایط دریک ولایت دیگر باشد بازهم همین نتیجه را دارد؟؟؟ 

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

مرد ی که چیز خودرا قطع کرد

مرد 26 ساله چینی، که از شدت مجردی، غمگین و افسرده شده بود، آلت تناسلی خودش را قطع کرد، چون فکر می کرد دیگر کاربردی ندارد و به دردش نخواهد خورد. بعد، از شدت درد تصمیم گرفت به دکتر مراجعه کند؛ با دوچرخه (دقت کنید: با دوچرخه، نه با امبولانس) خودش را به بیمارستان رساند. 
پزشکان گفتند نمی توانند کاری برایش بکنند، چون قسمت قطع شده آلتش را، در خانه فراموش کرده بود. دوباره سوار دوچرخه شد (باز هم با دوچرخه، انگار در آن کشور امبولانس اختراع نشده هنوز) به خانه برگشت و تکه بریده شده را با خود به بیمارستان برد.
اما وقتی به بیمارستان رسید، پزشکانِ نامرد، باز جواب رد بهش دادند و گفتند دیر رسیدی، این آلت دیگر برای تو آلت نمی شود.
این واقعه "دردناک"، دو روز پیش، در ساعت 9 شب 27 اکتبر، در شهر جیاشینگ در شرق چین روی داد
.

                           

برگرفته ازوبلاگ رزاق مامون

۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

"حکم تجاوز گروهی در ملا عام به یک دختر از سوی دادگاهی در پاکستان"

دادگاه پاکستان در دهستان "میروالا" به یک دختر '١٨ ساله" حکم تجاوز گروهی در منظر عمومی و جلو دیدگان خانواده اش را برای یک دختر صادر کرد. تجاوز گروهی به این دختر جلو چشم پدر و مادر و خانواده این دختر و جلو چشم هزاران نفر از مردم صورت گرفته است . 'چهار نفر" از عشیره 'غوجار" دختر ١٨ ساله را روی میزی پهن خوابانده و به او بصورت گروهی تجاوز کردند. این حکم همزمان بخاطر ارتباط برادر این دختر با دختری از عشیره"غوجاز" که با هم در ارتباط بوده اند صادر شده است. سپس اهالی عشیره"غوجار" علیه این خانواده شکایت میکنند و دادگاه هم حکم تجاوز گروهی به دختر این خانواده را در ملا عام صادر میکند

این هم نوعی فتوا ی به اصطلاح اسلامی


برگرفته ازفیس بوک

۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

آمادگی

دارم همه چیزم را به حساب ترتیب می دهم و مواظب هستم که چیزی را فراموش نکنم و می خواهم به بهترین نحوممکن ازورکشاب روز یک شنبه استفاده کنم. برای کسی زنگ زدم که لب تابش را برای یک روز برایم قرض بدهد و اوهم اعلان آمادگی کرد. ازاین بابت تقریبا خیالم راحت شد.آها یک دانه موز هم ازهمکاران گرفتم ،چون من بدون موز خیلی راحت نیستم. 
حتی خانمم را گفتم که بهترین لباس هایم را برایم آماده کند. بیگ برای لب تاب  و انتقال آن،قلم کتابچه و خلاصه ازاین جورچیزها،،،، روزهای پنج شنبه برایم اصلا روزخوبی نیست . باید ازتمام فعالیت هایی که درطول هفته انجام داده ای ، راپور بدهی و هم چنین برای خودت پلان کاری درست کنی و برای ریس بفرستی ومنتظر باشی که برای هرکدامش دانه دانه جواب قناعت بخش بتوانی بدهی.وهم چنین دوسه تا راپور یا داتا بس دیگری هم هست که بخاطرحس همکاری زیاد هرپنچ شنبه و مخصوصآ آخر هرماه برای تعداد ی ازکارمندان آن را آپدیت کنی و بفرستی. ولی یک چیزخوب دیگه هم هست که دوستان و همکاران زیاد کوشش نمی کنند عیب ها و خرده ریزه ها راازمیان آن پیدا کنند و افتخارکنان برایم ایمل کنند و بگویند فلان جا اشتباه کردی و چهارتای دیگه را هم سی سی بگیرد.امیدوارم این ورکشاب بتواند آن چه را که من انتظاردارم ،برآورده کند .انشاءالله راستی  یک گپ دیگه همین الان که دارم تایپ میکنم به موبایلم سه تاپیام ازشماره 500 کمپنی روشن آمد. تقریبا 4 شب پیش بود که 50 افغانی کریدت انداختم وفقط دو یا سه پیام فرستادم ولی حالا که نگاه میکنم فقط 3 افغانی کریدت برایم مانده است. مدت سه روز است که هرچقدرشما ره خدمات روشن (333) را می گیرم ، نوشته می شود نات اولیبل (unavailable)    نمی دانم کی و چه وقت به این پیام های مزخرف راجسترشده ام ؟؟؟؟  یکی ازاین پیام ها (تصاویرمتحرک جدید عشقی رابا عزیزان خودبه اشتراک گذاشته و همین حالا اشتراک نمایید با ارسال 10 به 500 شروع به دریافت تصویرنمایی) . لطفا اگرکسی است که دراین زمینه یاریمان کند ،خوشحال میشویم ... تادیدار دیگر یاهو،،،

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

اولین برف بامیان

برف سفید ولی کم امروز به همه مردم بامیان خبرداد که باید هرچه زودتربه فکرسوخت وآذوقه زمستانمان باشیم. منی که تا حال اصلا دراین مورد اقدامی نکرده ام براین شدم که با گرفتن همین ماه معاش خود،باید چوب و ذغال زمستان را تهیه کنم. پسرکوچکم الیاس وقتی که امروز برف را دید به وجد آمده و با همان کالایی که ازخواب بیدارشده بود به حیاط رفته و فورا کمی ازبرف رابادستان کوچکش به دهانش برد و سردی آن را خوب دردهانش مزه مزه کردو به من هم می گفت! پدرتوهم بگیر یک لقمه برف بخور من هم به ناچار درحالیکه هنوزازسرما خوردگی قبلی بهبودی نیافته ام، یک لقمه برف به دهان انداختم. و اولین برف بامیان را مزه کردیم که مزه همان برف هرسال را می دهد یا فرق دارد که نداشت. کمافی السابق سفیدی همان ،مزه همان . ولی فعلا آفتاب خوبی برهمه خانه های مردم بامیان می تابد. شاید آفتاب می فهمد که مردم بامیان منتظر آمدنش هستند که توسط سولر هایشان،شب دیگر را برق روشنایی داشته باشند. 

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

ورکشاب رسانه های اجتماعی دربامیان

قراراست که یک شنبه آینده ورکشاپ یک روزه ای تحت نام رسانه های اجتماعی درهوتل هایلند بامیان برگزارشود. من ازطریق آنلاین موفق شدم ثبت نام کنم. فکرمی کنم که این ورکشاب قراراست ازاهمیت بالایی برخوردارباشد. بعد ازآن که ثبت نام کردم، یک ایمل معلوماتی برایم ارسال شدو هم چنین اضافه ازاین یک خانمی هم برایم زنگ زد. آنها میخواستند بفهمند که من صد درصد می توانم دراین ورکشاپ اشتراک کنم یا نه ؟ که من هم با قاطعیت ازموضعمان دفاع کردم وآمادگی خودم را تاآخرخط اعلان کردم.
دوستان و علاقه مندانی که مایل باشند دراین ورکشاپ یک روزه اشتراک کنند، می توانند جهت معلومات بیشتر به این شماره به تماس شوند  0799491223 ویا به این آدرس ایمل summit@impassion.af   مراجعه کنند.
به یاد داشته باشید زمان : یک شنبه آینده 3 نومبر 2013
 مکان شهربامیان هوتل هایلند.

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

مرگ ناگهانی درکمترازسه ساعت

دیروزبعدازظهرهنگامی که درمسیردفتربه خانه بودم ،یکی ازهمسایگان که همکارهم است، زنگ زد وگفت زن یکی ازهمسایگان ما فوت کرده است وقبل ازاین که خانه بروی این جا بیا. خانم همسایه ما که زن تقریبا 35 تا 38 سالش بیشترنیست دیروزتا ساعت 02 بعدازظهرخوب وصحتمند بوده و به همراه زنهای همسایه مشغول پا ک کاری گند م بوده اند . درحین گندم پاکی می گوید من بروم و موهایم را بشویم.دختر همسایه ازاوسوال میکند که چرا می خواهی موهایت را بشویی ؟ درجواب می گوید موهای آدم پا ک باشد خوب است .وقتی که موهایش را می شوید به دخترهمسایه می گوید بیا و موهایم را بباف . بعد ازلحظه ای احساس میکند که دلش کم کم دردمیکند. به شوهرش که صفاکاردریکی ازدفاتردولتی با معاش 6000 افغانی است زنگ می زند. شوهرش دربین راه ازقصابی کمی گوشت می خرد که برای شب درخانه ختم قرآن بگیردکه این بلا مثل همیشه ازسرشان بگذرد. زمانی که شوهر به خانه می رسد زن به شوهرش می گویدمرا به شفاخانه ببر. شوهر برایش سوره ای قرآن میخواندو به گفته خودش گردقرآن را بالای خانم می تکاند به این امیدواری است که شاید شفایابد. بعدازلحظه ای رفته رفته حال خانم خراب می شود و وقتی که شوهرجهت انتقال خانم موتری را به کرایه می گیرد،زن نفسهای آخررا می زند. ودربین را ه شفاخانه به دیار باقی می شتابد. ازاین خانم چهار طفل پسر 11، 8 ، 6 و 3 ساله باقی مانده است. با دیدن این واقعه براین باوررسیدم که زمانی که ما هرروزازخانه به طرف کارمی آییم هیچ اعتباری نیست که دوباره بتوانیم پس صحیح وسالم به خانه برسیم یاخیر؟ این حکایت ازاول تاآخردرمدت سه ساعت به پایان می رسد. مرگ درسه ساعت واقعا ناباورانه است.  فراموش نکنم که وقتی که زیاد تحقیق کردم، به این نتیجه رسیدم که گاه گاهی دچارمریضی (میرگی) یا بعضی ها (سایه تو)میگویند ،می شده ا ست که هربار بعدازدقایقی دوباره پس به حالت عادی ونورمال می رسیده است.ولی دیروزاین دقایق جان مادرراگرفت که چهارطفل را بی مادرو شوهر غریبی را تنهاکند. خیلی دلم سوخت هرلحظه به خودوخانواده ام فکرمیکردم که خدای ناکرده اگرچنین اتفاقی درخانواده ما صورت بگیرد، چه ها خواهد شد؟ وقتی که به خانه آنها رفتم آنها فقط یک اتاق 5*3 متر با بدترین اوضاع و کلکین کوچک به همراه یک دهلیزکه پرازکفش های مردمانی بود که آنجا آمده بود. چوبهای سقف اتاق نازک و به حدی دور ازهمدیگرکه آدم احساس میکردهمین الان شاید این سقف فروریزد. وجسد بی جان زن دروسط اتاق و تقریبا ده یا دوازده نفری که دراطراف میت قرآن می خواندند. با هزارزحمت کمی قرآن خواندم که درحین قرآن خواندن فکرمیکردم که ای خدا چی میشد اگرهمین الان همین زن را جانی دوباره میدادی و زن ازجایش بلند می شدو نجیب الله پسر سه ساله اش را صدا می زد. تمام آن ساعات را با این چنین خیالات و فکرهای وحشتناک دیگرسپری کردم ودرآخر ازشوهراین خانم کسب اجازه کردم وبه خانه آمدم. ازآنجایی که آنها میخواستند میت را به جایی دوربه اصطلاح وطن آبایی شان دفن کنند، نتوانستم دراین مراسم اشتراک کنم  وبا دلی پرازدردو سوالهای زیاد ازخدا امروزبه دفترآمدم. کاش اجازه می د اشتم که فقط یک سوال ازخدا می پرسیدم  واوهم مهربانانه جوابم را می داد و آن یک سوال هم این بود که چرا ازبین این همه مردم دراین دنیای به این بزرگی آمدی وآمدی زن این مردغریب را انتخاب کردی و به عزراییل دستوردادی که جانش را بگیرد.اوکه سال های پیش مرده بود اگر نمرده بود لااقل احساسش که مرده بود . مگر کم بدبختی داشت مگر کم زحمت کشیده بودو بسیارمگر و مگرهای دیگر.....

سفرحج والدین

یکی ازدوستانم که ازمراسم فاتحه گیری که به مناسبت فوت دخترنوجوانی  برگزارشده بود، آمده بود ومی گفت!دریکی ازقریه های نزدیک مرکزبامیان درخانه ای براثرمشاجرات لفظی که بین برادرجوان و خواهران جوان ونوجوانش اتفاق افتاده بود،مثل این که پسربه خوهرانش می گوید بیایید و شیشه های کلکین هارا پاک کنید و مثل اینکه خواهران یا آن کار راانجام نمی دهند یا این شاید کمی دیرتراین کار را انجام می دهند، پسرخانواده هردوخواهر را به تنه درختی که درحیاط پشتی خانه شان موقعیت داشته، می بندد.وباچوبی شروع به لت وکوب خواهرانش میکند. سپس با همان چوب یک ضربه محکم به پشت سرخواهربزرگترمی زند که خواهر بزرگتربراثراین ضربه دردم جان میدهد، و خواهر کوچکتر هم با تنی زخمی شدید به حال خود می ماند .وقتی که پسرمی بیند که خواهربزرگترش دربیهوشی به سرمی برد اورا به شفاخانه مرکزبامیان انتقال میدهد. درآنجا داکتران بعد ازمعاینه می گویند که این دختربراثرضربه به جمجمه اش ،جانش را ازدست داده است، تو آدم مرده را برای ما آورده ای . ما که آدم مرده را زند ه نمی توانیم.  وقتی که ازپسر پرسیده میشود که چه کسی این کارراانجام داده است؟ پسر افتخارانه می گوید خودم . داکتران بلافاصله به پلیس زنگ میزنند واین پسررابه نیروهای پلیس تحویل می دهند. بعدازمدتها ی زیادی مردم محل متوجه می شوند که خواهرکوچکتربه درختی بسته شده ا ست. اورا رهانیده و به شفاخانه انتقال میدهند. این قضیه درحالی صورت می گیرد که پدرومادرخانواده به زیارت مکه معظمه (حج) به سر می برند. فردای آن ،کاکای خانواده، جنازه دختررا به خاک می سپارد درحالیکه پسر تحت بازداشت پلیس به سر می برد .این قضیه به شدت مراتکان داد. به لحظه ای فکرمیکنم که پدرو مادرازسفرحج به خانه  بازمی گردند ،آنها منتظرمیمانند که پسرو دخترانش به دیدنش بیایند . و بدترازهمه لحظه ای که برای آنها گفته شود که پسردرکنج زندان و دختربزرگ خانواده درزیرخروارها خاک دفن و دختردیگر هم زیاد طالع کند که ازناحیه سرومغزآسیب نبیند،درشفاخانه  و یا درخانه ای دیگرمثل آدم های روانی به سرمی برد. آیا به راستی چراچنین پدرومادرها وقتی که به این گونه سفرهای طویل المدت می روند ،چرا کسی را درخانه منحیث کلان و یا سرپرست خوانواده تعیین نمی کنند که باعث جلوگیری ازاین گونه حوادث تلخ شوند. وقتی که چنین والدینی به سفرحج می روند،حتما ازاستطاعت مالی خوبی برخوردارند، آنها می توانستند که کسی را به همین منظورحتی به استخدام بگیرند. آیا به نظرشما دراین داستان پدرمقصر است؟ یا مادر؟ یا پسر؟ ویا خواهران؟ ویا قوم وفامیل آنها ؟ 

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

این هم شرح حال افغانی های مقیم ایران

کشتگان معشوق

این مطلب را ازیکی ازوبلاگ های دوستان گرفتم با اجازه ازایشان و این که بدون کم وکاست خواستم باشما شریک سازم!!!!!
امروز که رفته بودم صفحه فیس بوک برادرم،دیدم بیشتر پست های صفحه ای را لایک کرده که آی ملت بیاید از حریم حضرت زینب دفاع کنیم و شهید شویم و ... و همه شان عکس هایی بود از کسانی که از ایران و افغانستان و جاهای دیگر رفته اند سوریه و با مخالفین اسد جنگیده اند و کشته شده اند و حالا این بچه ها این کار آنها را می پسندند.
کاری به اعتقاد برادرم و امثال برادرم ندارم که طرفدار زینب و رقیه و سکینه و عاشورا و اینها هستند اما دوست ندارم این بچه ها کورکورانه این حرفهای مفت را قبول کنند که هر کس حضرت زینب را دوست داشت به عشق شهادت برای ائمه برود و با مخالفین اسد بجنگد و کشته شود.اینها نمی دانند پشت این تشویق به شهید شدن چه سیاست های کثیفی خوابیده و چقدر راحت دارند عزیزترین چیز خود و خانواده شان ،جان شان، را می دهند برای پیشبرد سیاست آنها. 
از این گذشته این شهید شدن و کشته شدن برای «چیزی» را درک نمی کنم. چرا باید این آدمها از ایران و افغانستان و چچن و روسیه بلند شوند و بروند سوریه و آنجا با آنها بجنگندند و کشته شوند و وجود خودشان را از کلی آدم بگیرند. واقعا درک نمی کنم!

بازشدن راه غوربند

امروزباخبرشدم که راه دره غوربند که بامیان را به کابل ازطریق ولایت پروان وصل میکند بعد ازتقریبآ یک هفته جنگ بین نیروهای اردوی ملی افغانستان و طالبان ، بالاخره به روی ترافیک بازشد. این شادی برای بامیانی ها ی درمحاصره گیرمانده  ،به گفته مردم مزار،خیلی ها مبارک باشد. 

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

مشکل امنیتی دره غوربند

ازسه روز بدین سو دردره غوربند ولایت پرون ،راهی که ازکابل به بامیان می آید،جنگ شدیدی جریان دارد. دوستم که به تازگی ازکابل آمده است،می گویددربین راه وضعیت بدی قراردارد و ده ها مسافراعم اززن و مرد و کودک درمیان این جنگ گیرمانده اند وراه فراربرآنهامسدودشده اند. وی گفت ما با موترکرولای شخصی خود درحال آ مدن ازکابل به بامیان ازدره غوربند بودیم  که ناگهان صدای فیروشلیک گلوله مارامجبوربه ایستاد کرد. وی ازمقامات امنیتی شکایت داشت و می گفت وقتی که درمنطه ای جنگ قرارداردباید مسولین امنیتی مانع عبورومرور وسایط درآن ساحه شوند .و گفته می شود که عده ای زیادی ازاین مسافرین مجبوربه دور زدن ازراه لولنج دره ترکمن و سپس به کابل و بالعکس شدند. تنها راه دیگری که برای مردم این ولایت محاصره شده مانده است راهی است که ازولایت ناآرام میدان وردک می گذرد و ازطریق کوتل حاجی گگ به بامیان وصل می شود.که این راه هم به نوبه خود خطرات زیادتری مانند ماین های جاسازی شده درکنار سرک و موجودیت طالب درطول سرک را دارا می باشد. حال مردم یک ولایت مانده است که چگونه مریضان خود را جهت تداوی به کابل انتقال بدهندو اگربگوییم مشکل بالا رفتن نرخ موادخوراکی هم یکی ازبزرگترین مشکلات این مردم است که دراین طورمواقع گریبان گیراین مردم می شود. پناه برخدا

والی جدید ،وارد بامیان شدند

والی جدید ،واردبامیان شدند.

مل پاسوال غلام علی وحدت

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

انتخاب مل پاسوال غلام علی وحدت به عنوان والی جدید بامیان

بالاخره این تقریبا 9 روز تعطیلی و روزهای عیدهم کما فی السابق ،گذشت، و امروز هم سرکارآمدیم. دراین روزهای عید نه چندان به  گفته بچه ها لپ و جپ دار، من و پسرکوچکم الیاس، به سرماخوردگی شدیدی دچارشدیم. که تقریبا پس لرزه هایش تابه حال  ادامه دارد. کشته شدن والی کنر دریک حمله انتحاری ،و برگزیده شدن مل پاسوال غلام علی وحدت به عنوان والی جدید بامیان، ازجمله واقعات روزهای عید است.امروزازشهربامیان نجواهایی به گوش می رسد که والی جدید واردبامیان می شود ورسمآ کارخودرا شروع میکند ،وحدت یک فرد نسبتآ نظامی است که درگذشته به سمت های قوماندان امنیه ولایت بامیان و چندین ولایت دیگرایفای وظیفه نموده است. هوا نسبت به گذشته بسیارسرداست و دفترهم سردتر، تقریبآ دل آدم می خواهد که وقتی که بر روی کامپیوتر کارمی کنی، یک بخاری هم پهلویت باشد. هنوزیکی دوساعتی زیادترنگذشته است که مجبورشدم دوبار به صحن دفتر جهت آفتاب خوردن بروم.کاش کامپیوترم لب تاب می بود که آن را می گرفتم و درگوشه ای ازحیاط درزیرآفتاب زرد و گرم پاییزی، کارم را ادامه می دادم.بخشی ازسردی دفترمان، مربوط به نصب آهن چادرهایی می شود که درپیش روی دفترما درتابستان به خاطر مانع آمدن نورآفتاب به د اخل دفترنصب شده اند ،می شود. کاش می توانستم یک قیچی بگیرم و درست آهن چادر قسمت روبروی دفترم را قیچی کنم تا باشد که ا زنورآفتاب،بهره مند شویم.

۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

یک دل میگه برو برو

یک دل میگه برو برو  یک دلم میگه نرو نرو / طاقت ندارد دلم بی تو / بی تو چه کنم ؟؟؟
 امروز روزآخرکاری  قبل ازعید  است . ازفردا تعطیلات عیدی شروع و هم چنین دوروز جمعه و دو روزشنبه را هم اگر به آن علاوه کنیم، جمله نه روز رخصتی درپیش روداریم.  چنانکه دربالا نوشتم یک دلم میگه برم مزار احوال پدرم ،مادرم و بقیه . یک دلم میگه نرو نرو .نمی دانم چه کنم؟ راستش ازبابت هزینه اش نگران نیستم ولی وقتی که ما برویم کسی نیست که ازخانه ما مواظبت کند . ودلیل دیگرش هم مسیر بامیان الی کابل و سپس ازآنجا به مزار و دوباره آمدن آن هم خیلی واقعا طولانی و خسته کن است مخصوصآ همراه خانواده و بچه های کوچک و موترهای خطی. ولی ازحق نگذریم خوبی ها و صفاهای خودش را هم دارد. که ما بعد ازکلی کلنجار رفتن و سبک و سنگین کردن این وآن ،  بالاخره به این نتیجه رسیدیم که ازاین سفرخوش ،صرف نظرکنیم. راستش پدرم اصرارداشت که بیایید،گوسفند بزرگ وچاقی منتظرشماست که ما برسیم وچپه اش کنیم و جای تان خالی بعد ازمدتها دوری ازهمدیگر به همراه پنج خواهر،دو برادروپدرومادرم . نوش جانش کنیم و بخوریم و بخندیم و ازاین حرفها، هدف دوم هم این بود که پدرم اصرار داشتند که پسر کوچکم الیاس که حالا دقیقا ده روزازسه سالگی ایشان می گذرد را به همراه تنها پسربرادرم (یاشار)،ختنه کنیم. و به اصطلاح مسلمانشان  کنیم. خوب عزیزان پیشا پیش عید قربا ن را به شما و تما م هموطنان عزیزم ،ازصمیم قلب تبریک می گویم. و یک پیام هم برای شما دارم این است که یادتان باشد مستمندان و غریبان رامخصوصآ درایام عید  ازیاد نبرید.  عید تان خوش باددددد

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

استاد ثقافت

استاد ثقافت مان که یک خانم با تجربه وماهراست، می گفت! قرآن ها را درسه چهار پوشش ها نگذارید.نگذارید درالماری ها، خاک بررویش بنشیند. مثل دیگر کتابهای درسی تان دم دست بگذارید، تا اولادهایتان هرروزببینند و دست بزنند ، گناه ندارد این باعث می شود که روزی هوس کند که بخواند و کنجکاو شود .وبه اصلیت و ماهیت و پیام قرآن پی ببرد. حتی به آنان اجازه دهیم ترجمه فارسی آن را بخوانند. من هم الان دارم درکامپیوترم قرآن با ترجمه رادارم گوش میکنم. ولی یک چیزرا پی بردم که خدای بزرگ چه نوع تهدیدهای عجیب و غریبی را بلد بوده و درعین حال خداوند بزرگ، دانای حکیم است.

یک خوش شانسی د یگه

یک خوش شانسی دیگه بازهم نصیبم شد. دیروز هنگامیکه استادان دانشگاه، صنف مارا به دو گروه A و B تقسیم میکردند،مرا به گروه A هدایت فرمودند. و گروه A بچه ها و دخترهای زرنگ تربا انگلیسی کاملتر هستند . دراین روزها همه چیزبر وفق مراد است ! خدایا ممنونم به خاطرهمه چیز، تو خیلی خوبی!!!!!!!!

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

استعفاء والی بامیان

ازفیس بو ک باخبرشد م که حبیبه سرابی والی بامیان،ازسمت خود استعفاء داده است. ایشان  به عنوان معاون زلمی رسول ،وارد کار وزار انتخاباتی می شود. یکی می گفت این هفت هشت سالی که شما بودید برای ما چه رسید حالا هم بگذاریک چند وقتی این مردم بامیان به امان خدا باشد . خدارا چه دیدی که این گپ برای مردم بامیان بهترشد. به یاد گپهای کلانها افتادم که می گفتند، یک دفعه این طور نشود که بگوییم خداکفن کش سابقه را بیامرزد!!!!

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

بعدازدوروزرخصتی

نمی دانم این دو روزرخصتی چرا برای مااین قدرطولانی است. یک شنبه که دفترمی آیم فکرمیکنم که حدود ده روزی است که دفترنیامده ام. بگذریم ازاین حرفها، چندنفرمهمانی که ازکابل خانه مان  آمده اند وما هم می خواهیم که به حساب سنگ تمام بگذاریم..  من هم دراین روزها دنبال یک خلیفه گل کار(بنا) می گشتم که قسمتی ازدیواراحاطه حویلی ما که مانده است،راخلاص کنم.که بالاخره بعدازکلی سرگردانی یا یک نفرقرارداد نوشتم که انجا مش دهد و لی خدابداند که آخرش چه می شود ؟ این مطلب را میگویم بخاطریکه درساختن همین دو اتاقی که نامش را اگرخانه بگذاریم پوستمان راهمین خلیفه های گل کارکندند. بماند که تا حال تشناب(توالت) نداریم که کارساخت وساز آن را هی ازاین روز به آن روزموکول میکنند. و ما هم مجبورهستیم کوچک و بزرگ مان بخاطراین امرآفتابه به دست به خانه همسایه برویم.
این اطلاعیه موسسه علمی فرهنگی ققنوس را هم دیده بودیم ولی متاسفانه به دلیل همین علت های بالاو دانشگاه رفتن مان دربعدازظهرروزشنبه که مصادف است با همان تایم برگزاری برنامه ققنوس.ازدست دادیم، اطلاعیه ققنوس: موسسه علمی فرهنگی ققنوس ونهادهای همکاربرگزارمی کند.دومین دورجشنواره بین المللی فیلم حقوق بشرافغانستان دربامیان،افتتاحیه ،شنبه 13میزان ساعت  2 بعدازظهر، مکان شهربامیان روبروی مجسمه بزرگ صلصال ،هوتل کاروانسرای. قبل ازاینکه فراموش کنم می خواهم روزمعلم را به همه معلمان دلسوز ازصمیم قلب تبریک می گویم و به این طایفه زحمت کش و آینده سازوطن ،خسته نباشیدعرض میکنم. ازکسی شنیدم که حتی شب گذشته دریکی ازچوکهای بازاربامیان، که به چوک اریکین مسمی است فیلمی به نمایش درآمده است. بخاطرازدست دادن هم چنین برنامه هایی کمی غمگینم وخودراسرزنش میکنم. ومحفلی که به اسم روزهمبستگی ترتیب داده شده بود را هم ازدست دادم. این هم اطلاعیه آن: روزهمبستگی مبارک باد. یک اکتوبر،روزیکه هزاره های جهان متحد شد. سخنرانان این محفل زمان دهقان زاده ،استاد یعقوب یسنا،احمد بهزاد،کامران میرهزار،سرورجوادی،شفق قومیاری،شکریه ندا،سرود و آوازخوش دمبوره . زمان: چهارشنبه 10 میزان برابر با دو اکتوبرساعت دو بعدازظهر . مکان شهربامیان استدیوم بزرگ شهید مزاری. قابل ذکر است که بعضی ازشخصیت هایی که دربالا اسمشان را گرفتیم، ازطریق خط موبایل که به بلندگو وصل بود، برای مردم بامیان ،سخنرانی کردند. با استفاده ازفرصت ،راهیابی  تیم ملی کریکت کشورمان را به جام جهانی کریکت،به تمام مردم سرزمینم ،تبریک می گویم..

۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

تظاهرات هزاران زن


ما رنج می کشیم؛ ما شوهرمی خواهیم!

شمار زیادی از زنان در نیجریه با برگزاری تظاهرات بزرگی، از دولت این کشور خواستند به آنها برای یافتن همسر و ازدواج کمک کند.
به گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری آناتولی ترکیه، شماری از زنان در ایالت زامفارا در شمال غرب نیجریه با برگزاری تجمعی به کمبود مرد برای ازدواج اعتراض کردند.
این تظاهرات به رهبری "سوایبا عیسی" تا مقابل ساختمان استانداری منطقه جوساو ادامه یافت و گفت: ما توانسته ایم نام بیش از 8 هزار نفر از زنانی که ازدواج نکرده اند را ثبت کنیم که به دنبال همسر و خواستگار هستند.
سوبیا در گفتگوی تلفنی با خبرنگار آناتولی اظهار داشت: تظاهرات اخیر با هدف وادار کردن دولت نیجریه به حل این مسئله انجام شد.
وی افزود: از میان 8 هزار زن و دختر متمایل به ازدواج، 5380 زن مطلقه، 2200 زن بیوه، 1200 دختر یتیم و 80 دختر به دنبال ازدواج هستند. 
این زن معترض در پاسخ به این سوال که آیا این زنان از اعتراض علنی در منطقه ای محافظه کار و سنتی خجالت نمی کشند گفت:"این برای ما آسان نیست."
او ادامه داد: ما به عنوان زن، دارای کرامت هستیم اما این شیوه  اعتراض آمیزی است تا دولت را با رنج خود آشنا کنیم. در صورتی که جامعه، زنان را برای برآورده کردن نیازهای خود تنها بگذارد عواقبی برای جامعه خواهد داشت.
یکی از زنان معترض هم گفت: ما زنان، نیازمند ازدواج هستیم تا زندگی ما کامل شود؛ تا زندگی طبیعی داشته باشیم. بسیاری از ما نمی توانیم هزینه های تهیه دو وعده غذا را تامین کنیم چرا که مردانی نداریم. 
هزینه های بالا زندگی و معیشت، یکی از مهمترین دلایل خودداری مردان از ازدواج است.
در همین ارتباط، دولت محلی ایالت کانو در شمال غرب نیجریه با برگزاری مراسم ازدواج گروهی زنان مطلقه و بیوه در این منطقه موافقت کرده است.
برگرفته ازوبلاگ رزاق مامون



۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

مصروفیت های بیش ازحدمن

اوضاع دفتردراین روزها کمی خوب نیست ،منظورم این است که بعضی ها استعفاء شان را داده اندو بعضی های دیگه هم به فکرپیداکردن کاردردیگردفاترو جاهای دیگراست. بعضی همکارها هم دررخصتی هایشان به سرمی برند و ازسویی دیگرآخرین ماه های سال مالی هم که شلوغی خودش را دارد. این همه دست به دست هم داده اند که ما رابسیارمصروف ترازوقت های معمولی کرده است تازه یک هفته ای می شود که ما هم شاگرد کلاس اول دانشگاه بامیان شده ایم و کوشش میکنیم که همیشه سروقت درصنف مان حاضرباشیم وخلاصه ازاین حرفها. این مطلب را نوشتم خواستم به شما بگویم که اگردراین مدت چیزجدیدی نتوانستم بنویسم به همین خاطراست. امیدوارم این روزهای مصروف هم مثل عمرمن وشما زود بگذرد و بازهم من وشما.........

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

بیرق های نیمه برافراشته کشورمان

تمام بیرق های افغانستان  به حالت نیمه برافراشته درآمد. به مناسبت انتشار لیست کشته شده گان بی گناهی که درسال 57 و 58 درزمان حاکمیت حزب دمکراتیک خلق اتفاق افتاد، دوروزعزای عمومی اعلام شدو به همین مناسبت درمساجدوتکایای شهرها ی بزرگ وکوچک درسرتاسرافغانستان، فاتحه عمومی اعلان شد.قربانیان این فاجعه همه مردم بی گناهی بودند که ازخانه های شان بزوربرده شده و بعدا به طرزوحشتناکی به قتل رسیده اند. تنها کاری که ما وشما برای آنها انجام داده می توانیم باقرایت فاتحه ای  باشد که روحشان شادشوند.

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

اولین روزدانشگاه

دیروزبرای اولین بارواردصحن داشنگاه بامیان شدم. درآن جا واقعا با دیدن ساختمان های باشکوه به همراه تما م وسایل تزیینی آن مرا به  آینده این مرزوبوم امیدوارترکرد. تمام اسنادهایی را که فکرمیکردم لازم باشد را به همراه دودانه کاپی آن به همراه داشتم. بعد ازوارد شدن به داخل یک ساختمان مجلل آهسته ازجوان شیک پوشی که آهسته آهسته با من قدم می زد،پرسیدم ببخشید دیپارتمنت تعلیم و تربیه درهمین جا است؟گفت نه درآن ساختمان . بالاخره به ساختمان موردنظررسیدم. با کمی جستجو وارد اتاق شلوغی شدم که فهمیدم دفترهست، استادی را درپشت میزدیدم بعد ازسلام و احوالپرسی گفت بفرمایید کاری داشتید؟ نمیدانم چرا و به مدت چند ثانیه هیچ چیزی یا صدایی ازگلویم خارج نمی شد.باخود می گفتم الان است که استاد بگوید تو چرا این جا آمده ای ؟ کی به شما اجازه داد که این جا بیایی؟ وازاین قبیل حرفها تا این که خود استاد گفت برای ثبت نام دانشگاه شبانه آمدی ؟ نفس عمیقی کشیدم وگفتم بله . مرا به بیرون ازدانشگاه راهنمایی کردبرای خریدن یک دوسیه پلاستیکی. وقتی که می خواستم دوسیه را بخرم همین که دستم را داخل جیبم انداختم،چشم تان روزبد نبیند، دیدم هیچ پولی به همراه ندارم .نمی دانم چهره ام چقدرسرخ شده بود که نفس هایم به سختی درمی آمد بعدازظهرشنبه بود و ماهم که کالای جدید خود را پوشیده بودیم و تمام پول مول مان فراموش شده بود. خلاصه به دکاندارقول دادم که پانزده افغانی بعدا برای شما می آورم . بعد ازثبت نام برای ماگفته شدتا ساعت 4 بیرون باشید و بعدا شماراصداخواهیم کرد. ساعت 4 شد استادی آمد و مرا به همراه دو سه نفردیگری که می توان ازچهره شان فهمیدکه آنها هم مثل من تازه واردهستند، به داخل ساختمانی راهنمایی کرد.مارا داخل صنف بزرگی که تقریبا 8 در4 متربود بردند.اتاق کلان نسبتآ تمیزی به همراه چوکی هایی قشنگ یک نفری که بعضی ازآنها حتی کنده وپاره شده بود  ولی به طرززیبایی تزیین شده بود با تخته بزرگ سفیدی خودنمایی میکرد. ریس دیپارتمنت انگلیسی آمد و برای ما کمی صحبت کرد. بعدازچند دقیقه ای نوبت به معرفی شاگردان شد. ازمعرفی شاگردان کمی خیالم راحت شد که فکرمیکردم داخل صنف کسانی هستند که شاید ازمن هم سوادشان پایین ترباشدو ازاین بابت کمی خوشحال شدم اعتماد به نفسم هم تاحدی بالا آمد. چهارنفر خودرا برای نماینده گی ازصنف کاندید کرده بودند.بالاخره بعدازدو سه دوره رای دادنها که همگی با بالا کردن دستهایشان تایید و یا رد میکردند، ریس و معاون ایشان معرفی شدند. سپس تقسیم اوقات (برنامه کلاسی )برایمان داده شد. و گفتند ازفردا همگی آن تایم سرکلاس هایشان حاظر می شوند و درسها هم شروع می شود. تقریبا 35 نفرداخل کلاس بودیم که حتی یک نفرازخانمها هم نبود . ولی فکرمیکنم چند تایی ازخانمها را می شناسم که آنها هم درهمین دیپارتمنت قبول شده اند شاید آنها هم بزودی بیایند. امروز می خواستم ده دوازده تایی کتابچه صد برگ برای خودم بخرم که ازهمین شروع سمستراول بتوانم خوبترنوتهایم را یادداشت بگیرم، بازاررفتم کلی کارهای دیگر را انجا م دادم ولی این را فراموش کردم و دست خالی پس آمدم واین کارما موکول به فردا شد.