۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

آمادگی

دارم همه چیزم را به حساب ترتیب می دهم و مواظب هستم که چیزی را فراموش نکنم و می خواهم به بهترین نحوممکن ازورکشاب روز یک شنبه استفاده کنم. برای کسی زنگ زدم که لب تابش را برای یک روز برایم قرض بدهد و اوهم اعلان آمادگی کرد. ازاین بابت تقریبا خیالم راحت شد.آها یک دانه موز هم ازهمکاران گرفتم ،چون من بدون موز خیلی راحت نیستم. 
حتی خانمم را گفتم که بهترین لباس هایم را برایم آماده کند. بیگ برای لب تاب  و انتقال آن،قلم کتابچه و خلاصه ازاین جورچیزها،،،، روزهای پنج شنبه برایم اصلا روزخوبی نیست . باید ازتمام فعالیت هایی که درطول هفته انجام داده ای ، راپور بدهی و هم چنین برای خودت پلان کاری درست کنی و برای ریس بفرستی ومنتظر باشی که برای هرکدامش دانه دانه جواب قناعت بخش بتوانی بدهی.وهم چنین دوسه تا راپور یا داتا بس دیگری هم هست که بخاطرحس همکاری زیاد هرپنچ شنبه و مخصوصآ آخر هرماه برای تعداد ی ازکارمندان آن را آپدیت کنی و بفرستی. ولی یک چیزخوب دیگه هم هست که دوستان و همکاران زیاد کوشش نمی کنند عیب ها و خرده ریزه ها راازمیان آن پیدا کنند و افتخارکنان برایم ایمل کنند و بگویند فلان جا اشتباه کردی و چهارتای دیگه را هم سی سی بگیرد.امیدوارم این ورکشاب بتواند آن چه را که من انتظاردارم ،برآورده کند .انشاءالله راستی  یک گپ دیگه همین الان که دارم تایپ میکنم به موبایلم سه تاپیام ازشماره 500 کمپنی روشن آمد. تقریبا 4 شب پیش بود که 50 افغانی کریدت انداختم وفقط دو یا سه پیام فرستادم ولی حالا که نگاه میکنم فقط 3 افغانی کریدت برایم مانده است. مدت سه روز است که هرچقدرشما ره خدمات روشن (333) را می گیرم ، نوشته می شود نات اولیبل (unavailable)    نمی دانم کی و چه وقت به این پیام های مزخرف راجسترشده ام ؟؟؟؟  یکی ازاین پیام ها (تصاویرمتحرک جدید عشقی رابا عزیزان خودبه اشتراک گذاشته و همین حالا اشتراک نمایید با ارسال 10 به 500 شروع به دریافت تصویرنمایی) . لطفا اگرکسی است که دراین زمینه یاریمان کند ،خوشحال میشویم ... تادیدار دیگر یاهو،،،

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

اولین برف بامیان

برف سفید ولی کم امروز به همه مردم بامیان خبرداد که باید هرچه زودتربه فکرسوخت وآذوقه زمستانمان باشیم. منی که تا حال اصلا دراین مورد اقدامی نکرده ام براین شدم که با گرفتن همین ماه معاش خود،باید چوب و ذغال زمستان را تهیه کنم. پسرکوچکم الیاس وقتی که امروز برف را دید به وجد آمده و با همان کالایی که ازخواب بیدارشده بود به حیاط رفته و فورا کمی ازبرف رابادستان کوچکش به دهانش برد و سردی آن را خوب دردهانش مزه مزه کردو به من هم می گفت! پدرتوهم بگیر یک لقمه برف بخور من هم به ناچار درحالیکه هنوزازسرما خوردگی قبلی بهبودی نیافته ام، یک لقمه برف به دهان انداختم. و اولین برف بامیان را مزه کردیم که مزه همان برف هرسال را می دهد یا فرق دارد که نداشت. کمافی السابق سفیدی همان ،مزه همان . ولی فعلا آفتاب خوبی برهمه خانه های مردم بامیان می تابد. شاید آفتاب می فهمد که مردم بامیان منتظر آمدنش هستند که توسط سولر هایشان،شب دیگر را برق روشنایی داشته باشند. 

۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه

ورکشاب رسانه های اجتماعی دربامیان

قراراست که یک شنبه آینده ورکشاپ یک روزه ای تحت نام رسانه های اجتماعی درهوتل هایلند بامیان برگزارشود. من ازطریق آنلاین موفق شدم ثبت نام کنم. فکرمی کنم که این ورکشاب قراراست ازاهمیت بالایی برخوردارباشد. بعد ازآن که ثبت نام کردم، یک ایمل معلوماتی برایم ارسال شدو هم چنین اضافه ازاین یک خانمی هم برایم زنگ زد. آنها میخواستند بفهمند که من صد درصد می توانم دراین ورکشاپ اشتراک کنم یا نه ؟ که من هم با قاطعیت ازموضعمان دفاع کردم وآمادگی خودم را تاآخرخط اعلان کردم.
دوستان و علاقه مندانی که مایل باشند دراین ورکشاپ یک روزه اشتراک کنند، می توانند جهت معلومات بیشتر به این شماره به تماس شوند  0799491223 ویا به این آدرس ایمل summit@impassion.af   مراجعه کنند.
به یاد داشته باشید زمان : یک شنبه آینده 3 نومبر 2013
 مکان شهربامیان هوتل هایلند.

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

مرگ ناگهانی درکمترازسه ساعت

دیروزبعدازظهرهنگامی که درمسیردفتربه خانه بودم ،یکی ازهمسایگان که همکارهم است، زنگ زد وگفت زن یکی ازهمسایگان ما فوت کرده است وقبل ازاین که خانه بروی این جا بیا. خانم همسایه ما که زن تقریبا 35 تا 38 سالش بیشترنیست دیروزتا ساعت 02 بعدازظهرخوب وصحتمند بوده و به همراه زنهای همسایه مشغول پا ک کاری گند م بوده اند . درحین گندم پاکی می گوید من بروم و موهایم را بشویم.دختر همسایه ازاوسوال میکند که چرا می خواهی موهایت را بشویی ؟ درجواب می گوید موهای آدم پا ک باشد خوب است .وقتی که موهایش را می شوید به دخترهمسایه می گوید بیا و موهایم را بباف . بعد ازلحظه ای احساس میکند که دلش کم کم دردمیکند. به شوهرش که صفاکاردریکی ازدفاتردولتی با معاش 6000 افغانی است زنگ می زند. شوهرش دربین راه ازقصابی کمی گوشت می خرد که برای شب درخانه ختم قرآن بگیردکه این بلا مثل همیشه ازسرشان بگذرد. زمانی که شوهر به خانه می رسد زن به شوهرش می گویدمرا به شفاخانه ببر. شوهر برایش سوره ای قرآن میخواندو به گفته خودش گردقرآن را بالای خانم می تکاند به این امیدواری است که شاید شفایابد. بعدازلحظه ای رفته رفته حال خانم خراب می شود و وقتی که شوهرجهت انتقال خانم موتری را به کرایه می گیرد،زن نفسهای آخررا می زند. ودربین را ه شفاخانه به دیار باقی می شتابد. ازاین خانم چهار طفل پسر 11، 8 ، 6 و 3 ساله باقی مانده است. با دیدن این واقعه براین باوررسیدم که زمانی که ما هرروزازخانه به طرف کارمی آییم هیچ اعتباری نیست که دوباره بتوانیم پس صحیح وسالم به خانه برسیم یاخیر؟ این حکایت ازاول تاآخردرمدت سه ساعت به پایان می رسد. مرگ درسه ساعت واقعا ناباورانه است.  فراموش نکنم که وقتی که زیاد تحقیق کردم، به این نتیجه رسیدم که گاه گاهی دچارمریضی (میرگی) یا بعضی ها (سایه تو)میگویند ،می شده ا ست که هربار بعدازدقایقی دوباره پس به حالت عادی ونورمال می رسیده است.ولی دیروزاین دقایق جان مادرراگرفت که چهارطفل را بی مادرو شوهر غریبی را تنهاکند. خیلی دلم سوخت هرلحظه به خودوخانواده ام فکرمیکردم که خدای ناکرده اگرچنین اتفاقی درخانواده ما صورت بگیرد، چه ها خواهد شد؟ وقتی که به خانه آنها رفتم آنها فقط یک اتاق 5*3 متر با بدترین اوضاع و کلکین کوچک به همراه یک دهلیزکه پرازکفش های مردمانی بود که آنجا آمده بود. چوبهای سقف اتاق نازک و به حدی دور ازهمدیگرکه آدم احساس میکردهمین الان شاید این سقف فروریزد. وجسد بی جان زن دروسط اتاق و تقریبا ده یا دوازده نفری که دراطراف میت قرآن می خواندند. با هزارزحمت کمی قرآن خواندم که درحین قرآن خواندن فکرمیکردم که ای خدا چی میشد اگرهمین الان همین زن را جانی دوباره میدادی و زن ازجایش بلند می شدو نجیب الله پسر سه ساله اش را صدا می زد. تمام آن ساعات را با این چنین خیالات و فکرهای وحشتناک دیگرسپری کردم ودرآخر ازشوهراین خانم کسب اجازه کردم وبه خانه آمدم. ازآنجایی که آنها میخواستند میت را به جایی دوربه اصطلاح وطن آبایی شان دفن کنند، نتوانستم دراین مراسم اشتراک کنم  وبا دلی پرازدردو سوالهای زیاد ازخدا امروزبه دفترآمدم. کاش اجازه می د اشتم که فقط یک سوال ازخدا می پرسیدم  واوهم مهربانانه جوابم را می داد و آن یک سوال هم این بود که چرا ازبین این همه مردم دراین دنیای به این بزرگی آمدی وآمدی زن این مردغریب را انتخاب کردی و به عزراییل دستوردادی که جانش را بگیرد.اوکه سال های پیش مرده بود اگر نمرده بود لااقل احساسش که مرده بود . مگر کم بدبختی داشت مگر کم زحمت کشیده بودو بسیارمگر و مگرهای دیگر.....

سفرحج والدین

یکی ازدوستانم که ازمراسم فاتحه گیری که به مناسبت فوت دخترنوجوانی  برگزارشده بود، آمده بود ومی گفت!دریکی ازقریه های نزدیک مرکزبامیان درخانه ای براثرمشاجرات لفظی که بین برادرجوان و خواهران جوان ونوجوانش اتفاق افتاده بود،مثل این که پسربه خوهرانش می گوید بیایید و شیشه های کلکین هارا پاک کنید و مثل اینکه خواهران یا آن کار راانجام نمی دهند یا این شاید کمی دیرتراین کار را انجام می دهند، پسرخانواده هردوخواهر را به تنه درختی که درحیاط پشتی خانه شان موقعیت داشته، می بندد.وباچوبی شروع به لت وکوب خواهرانش میکند. سپس با همان چوب یک ضربه محکم به پشت سرخواهربزرگترمی زند که خواهر بزرگتربراثراین ضربه دردم جان میدهد، و خواهر کوچکتر هم با تنی زخمی شدید به حال خود می ماند .وقتی که پسرمی بیند که خواهربزرگترش دربیهوشی به سرمی برد اورا به شفاخانه مرکزبامیان انتقال میدهد. درآنجا داکتران بعد ازمعاینه می گویند که این دختربراثرضربه به جمجمه اش ،جانش را ازدست داده است، تو آدم مرده را برای ما آورده ای . ما که آدم مرده را زند ه نمی توانیم.  وقتی که ازپسر پرسیده میشود که چه کسی این کارراانجام داده است؟ پسر افتخارانه می گوید خودم . داکتران بلافاصله به پلیس زنگ میزنند واین پسررابه نیروهای پلیس تحویل می دهند. بعدازمدتها ی زیادی مردم محل متوجه می شوند که خواهرکوچکتربه درختی بسته شده ا ست. اورا رهانیده و به شفاخانه انتقال میدهند. این قضیه درحالی صورت می گیرد که پدرومادرخانواده به زیارت مکه معظمه (حج) به سر می برند. فردای آن ،کاکای خانواده، جنازه دختررا به خاک می سپارد درحالیکه پسر تحت بازداشت پلیس به سر می برد .این قضیه به شدت مراتکان داد. به لحظه ای فکرمیکنم که پدرو مادرازسفرحج به خانه  بازمی گردند ،آنها منتظرمیمانند که پسرو دخترانش به دیدنش بیایند . و بدترازهمه لحظه ای که برای آنها گفته شود که پسردرکنج زندان و دختربزرگ خانواده درزیرخروارها خاک دفن و دختردیگر هم زیاد طالع کند که ازناحیه سرومغزآسیب نبیند،درشفاخانه  و یا درخانه ای دیگرمثل آدم های روانی به سرمی برد. آیا به راستی چراچنین پدرومادرها وقتی که به این گونه سفرهای طویل المدت می روند ،چرا کسی را درخانه منحیث کلان و یا سرپرست خوانواده تعیین نمی کنند که باعث جلوگیری ازاین گونه حوادث تلخ شوند. وقتی که چنین والدینی به سفرحج می روند،حتما ازاستطاعت مالی خوبی برخوردارند، آنها می توانستند که کسی را به همین منظورحتی به استخدام بگیرند. آیا به نظرشما دراین داستان پدرمقصر است؟ یا مادر؟ یا پسر؟ ویا خواهران؟ ویا قوم وفامیل آنها ؟ 

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

این هم شرح حال افغانی های مقیم ایران

کشتگان معشوق

این مطلب را ازیکی ازوبلاگ های دوستان گرفتم با اجازه ازایشان و این که بدون کم وکاست خواستم باشما شریک سازم!!!!!
امروز که رفته بودم صفحه فیس بوک برادرم،دیدم بیشتر پست های صفحه ای را لایک کرده که آی ملت بیاید از حریم حضرت زینب دفاع کنیم و شهید شویم و ... و همه شان عکس هایی بود از کسانی که از ایران و افغانستان و جاهای دیگر رفته اند سوریه و با مخالفین اسد جنگیده اند و کشته شده اند و حالا این بچه ها این کار آنها را می پسندند.
کاری به اعتقاد برادرم و امثال برادرم ندارم که طرفدار زینب و رقیه و سکینه و عاشورا و اینها هستند اما دوست ندارم این بچه ها کورکورانه این حرفهای مفت را قبول کنند که هر کس حضرت زینب را دوست داشت به عشق شهادت برای ائمه برود و با مخالفین اسد بجنگد و کشته شود.اینها نمی دانند پشت این تشویق به شهید شدن چه سیاست های کثیفی خوابیده و چقدر راحت دارند عزیزترین چیز خود و خانواده شان ،جان شان، را می دهند برای پیشبرد سیاست آنها. 
از این گذشته این شهید شدن و کشته شدن برای «چیزی» را درک نمی کنم. چرا باید این آدمها از ایران و افغانستان و چچن و روسیه بلند شوند و بروند سوریه و آنجا با آنها بجنگندند و کشته شوند و وجود خودشان را از کلی آدم بگیرند. واقعا درک نمی کنم!

بازشدن راه غوربند

امروزباخبرشدم که راه دره غوربند که بامیان را به کابل ازطریق ولایت پروان وصل میکند بعد ازتقریبآ یک هفته جنگ بین نیروهای اردوی ملی افغانستان و طالبان ، بالاخره به روی ترافیک بازشد. این شادی برای بامیانی ها ی درمحاصره گیرمانده  ،به گفته مردم مزار،خیلی ها مبارک باشد.